X
تبلیغات
زندگی رژیمی و سالم من

زندگی رژیمی و سالم من
سلام

هستم بخدا ومرتب میخونمتون.ولی حرفی برا گفتن ندارم که بیام وبنویسم.

یه وقت نگید شراره نامرده وکمرنگه

همه چی امن وامانه.

فقط چون تو دوران ماهانه  هستم وزنم یه کم ادا درمیاره ودقیق بهم نشون نمیده که چیکاره است ودر چه حالیه.ولی من کار خودمو ادامه میدم.

حال وهوای این روزارو دوست دارم.

عاشق این فصلم.

اهان یه چیز دیگه ایی هم بگم بعدش برم..... اینروزا نهایت سعیم رو میکنم که خانوم خوبی باشم برا شوووورم.اخه میدونید که 4-5 روز دیگه روز زنه ومنم  چشمم به دستشه که ببینم مزد اینهمه اخلاق خوبم رو چطوری میذاره کف دستم

وای به حالش اگه بخواد کادوی درست وحسابی برام نخره.تمام موهاشو  میکنم

پس بیخودی این مدت اینهمه بهش محبت میکنم وخانوم شدم

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 13:40 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

روزهای قشنگ بهاریتون بخیر

عرض کنم خدمتتون که دوماهی میشه که یه گوشی خریدم که بااون آن میشم و همون شده باعث اینکه  کمتر بیام پست بذارم.

میام میخونمتون وکامنتهامو تایید میکنم اما پست گذاشتن با گوشی وجواب دادن به کامنتها برام باهاش مشکله.وتنها دلیل کم پست گذاشتنم فقط همینه.

وگرنه همین دوروبرا هستم ومیخونمتون ولی همینطور که گفتم باهاش تایپ کردن برام خیلی مشکله.

خداروشکر اضافات سفر دور ریخته شد.وازاول هفته میرم برا کاهش اضافات واقعیم.البته میدونم که ازاین به بعدم وزنم به سرعت هفته گذشته ام که همش کاذب بود وبسرعت کم میشد ، کم نخواهد شدولازم وضروریه که بسیار صبور باشم وعنان ازکف ندهم

 پ.ن :هفته گذشته خونواده پدرشوهرم اومده بودن اینجا ودو روزی مهمونمون بودن.

پ.ن 2 :باهمسرجان قرار براین گذاشتیم که تا عیدفطر نریم پیش خونواده هامون.اخه همش درگیر کار همسر ومدرسه من ومدرسه جوجه بزرگه هستیم واصلا نمیشه که بریم شهرستان.میخوام تا عیدفطر که برمیگردم بترکونم.یعنی حسابی وزنمو کم کنم وحیرت ملت رو ببینم

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 13:58 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

حال واحوال دوستان گل خودم چطوره؟خوبید که؟

سال نوتون مبارک.ایشالله امسال سال رسیدن به ارزوهاتون باشه.الهی آمین.

عرضم به خدمتتون که 3 روزی میشه که برگشتیم خونه خودمون.4 روز قبل از تحویل سال رفتیم تهران ودوروزی اونجا بودیم ویه کم خرید کردیم رفتیم برج میلاد وبه بچه ها حسابی خوش گذشت بعدشم برگشتیم ولایت پیش خونواده هامون.

قراربود که همراه پدرم ومادرم بریم سلیمانیه واربیل عراق.اما من وهمسرم بخاطرسردی هوا قبول نکردیم ونرفتیم.

درکل تعطیلات خوبی بود به جز قسمتی که مربوط به دعوا وشلوغی بچه ها وعسل بود بقیه اش خوب بود.

عارضم خدمتتون که این 15 روز رو به جز یکی دوروزش بقیه رو اصلا رژیمی نبودم.ودورهمی خوردن خیلی بهم خوش میگذشت

یعنی دل تو دلم نبود که خدایا یعنی چقدر اضافه کردم وشدم چند کیلو.ووقتی رسیدم خونه سریع پریدم رو وزنه ودیدم که 2 کیلو زیاد کردم.

یعنی از خوشحالی جیغ کشیدم.اولین بارم بود که ازاضافه شدن وزنم خوشحال شدم.

این چندروزهم که برگشتم خونه فقططططط درحال تمیزکاری وخونه تکونی بودم.یعنی مثل یه کارگر فقط کار کردم.والبته رژیمم رو هم شروع کردم که خداروشکر 1200گرم از اضافه وزنم رید ومونده 800 گرم که اونم بزودی کم میکنم وبرا کاهش 10 کیلوی بعدی خیز برمیدارم.

میام دونه به دونه به وبلاگهاتون سرمیزنم ببینم شماها در چه حالید

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 23:45 ] [ شراره ] [ ]
سلام دوستان خوبم

خونه خودم نیستم.امدیم سفر

یه فرصتی پیدا کردم تا بیام وپیشاپیش سال نو ر وبهتون تبریک بگم وبراتون ارزوی بهترینها رو بکنم.

ایشالله سالی پراز خیروبرکت وخوشی وشادمانی داشته باشید.

من رفتم تا پایان تعطیلات.خوش باشید

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 8:56 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

حال واحوالتون خوبه که انشالله؟

قبل از هرچی از راهنماییهاتون بی نهایت ممنونم.

یه عده ازدوستانم که اصلا انتظارشو نداشتم به نحو احسن راهتماییم کردن.بازم ممنونم.

خداروشکر الان حالم خیلی خوبه.هم صحبتهای شماها وهم یکی ازدوستای شوهرم که دکترای مشاروه داره وخانومش هم فوق لیسانس مشاوره داره هفته قبل مهمونمون بودن.

راستش رومم نشد یا اقاهه حرف بزنم ولی باخانومش صحبت کردم وصحیتهای ایشون هم خیلی حالمو خوب کرد.

به هرحال الان خیلی خوبم.

هفته شلوغی رو پشت سرگذاشتم.هفته قبلش که به همراه اون خونواده ای که بالا گفتم دو خونواده دیگه هم براشام مهمونمون بودن.ومن هم تا تونستم براشام ودسر و..... هنرنمایی کردم.

واوناهم کلی حظ کردن وتعریف وتمجید کردن ونشون به اون نشون که الان یه هفته از اونشب گذشته همچنان تعریفها ادامه داره ومنم حسابی خر کیفم

ازروز یکشنبه هم مادر وخواهرم اینجا بودن تا چهارشنبه.درکنار اوناهم بهم  خیلی خوش گذشت.

همسرم ودخترم همش درحال برنامه ریزی هستن که تعطیلاتو کجا بریم؟درسته که روزای اول تعطیلات میریم پیش خونواده هامون ولی برا بعدش فعلا یه برنامه خاصی نتونستیم  بریزیم.ببینیم چی پیش میاد.

وزنم هم دقیقا یکماهه که روی 85 مونده وتکونی نخورده.ومن ازاین بابت خوشحالم.خوبه که تونستم یکماه تمام وزنمون ثابت نگه دارم بدونه هیچ افزایشی وحتی باداشتن مهمون وکلی مهمونی دادنهای انچنانی.

امیدوارم که تو تعطیلات هم همینطور تو تثبیت بمونم وایشالله بعد تعطیلات خیز اخرم رو برا 10 کیلو اخر هم بردارم وبشم 75 وبراهمیشششششششششه پرونده چاقی لعنتی رو ببندم.

 

 

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:47 ] [ شراره ] [ ]
سلام

با این نتیجه رسیدم که چشمم درمورد خودم بشدت شوره.

توپست قبل کلی انرژی مثبت توهوا وزمین پخش کردیم وخبرازسرخوشی دادیم.ولی دوروز طول نکشید که حالمان متحول شد.

فکر میکنم حتما حتما لازمه که برم پیش یه مشاور.نمیدونم چرااینطوری شدم !اینقدر حساس.چراباید دعوای زن وشوهر همسایه ای زندگی منو بهم بریزه؟؟

چراباید ناراحتی دیگران منو اینقدر ناراحت کنه وبه همم بریزه؟

خودم ناراحتی کم دارم که میشینم برا ملت هم غصه میخورم وناراحت میشم؟

میخوام بیایید کمکم کنید وبگید چیکار کنم که مثلا دعوا وکتک کاری همسایه پایینی مون منو استرسی نکنه؟غمگینم نکنه؟چطوری ادم بیخیالی بشم؟؟

ویه مشکل دیگه ام اینه که مثلا میرم با هزارن ذوق وشوق یه چیزی میخرم.مثلا فرض کنید میرم یه دستبند طلا ی گران قیمت میخرم.ولی به محض اینکه یه نفر بگه نه قشنگ نیست و...... اون دستبنده از چشمم میفته ودرصدد عوض کردنش میفتم.وخداییش ازاین عوض کردنهای مکرر کلی هم ضرر کردم تا حالا.

بهم بگید چیکار کنم اینقدر دهن بین نباشم؟چیکار کنم نظرات دیگران برام اصلا مهم نباشه ومهم سلیقه ونظر خودم باشه؟

 

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 8:10 ] [ شراره ] [ ]
سلام ٌ علیکم

میبینید که میام یه پست میذارم ودیگه میرم وتا 10 روز پیدام نیست.وشرمنده دوستان که نتونستم بیام به وبلاگهای خوشگلشون وبخونمشون.

روزای خیلی شلوغی دارم.

تو این چندسالی که وبلاگ  داشتم بارهای بار گفتم من عاشق که چه عرض کنم دیوونه ء ماه اسفندم.شاید باور نکیند ولی اسفندو ازعید بیشتر دوست دارم.با تولد جوجه عسلم هم تو ماه اسفند (16 اسفند) عشقم به این ماه بیش از پیش شده.

راستش دارم از لحظه لحظه ء این ماه نهایت استفاده رو میکنم.همش تو خیابونها وبازار ولم.همش بیرونم.

بطور میانگین صبح و عصر تو این چندروز رفتم بیرون.حال وهوای عید رو دوستتتتتتتت دارم شدید.

تقریبا خریدهای جوجه ها وخودمو انجام دادم.

قبلا بهتون گفته بودم که من ادم عقده ای هستم؟؟!!!

اره بنده عقده دارم.عقده خرید مانتو.

اخه تو این چندسال ازبس نتونستم مانتو حاضری بخرم وهمش دادم برام دوختن عقده ای شدم.وحالا که مانتو سایزم پیدا میشه همش دوست دارم برم مانتو بخرم.

دیگه این حال این روزهای منه.

همش خداروشاکرم.که خدایا شکرت که بازم بهم اجازه دادی یه اسفند دیگه رو ببینم.خدایاشکرت که بهم اجازه دادی بازم فصل بینظیر بهارت رو ببینم.

اخه نمیدونید که سرمای شدید امسال چقدر من رو اذیت کرد.

بعضی وقتها باخودم میگفتم یعنی میشه من یه بار دیگه بهاررو ببینم.والانکه دارم ازاین ورزهای زیبام لذت میبرم خدارو هزاران بار شاکرم.

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 21:56 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

اقا ما جمعه عصر ازمسافرت برگشتیمسرخونه وزندگی خودمون.

مسافرت خیلی خوبی بود وکلی برا تعویض روحیه درب وداغونمون مفید واقع شد.

جمعه هم برگشتیم ولی راستیتش خیلی حوصله نداشتم بیام اینجا.کلی کار داشتمو ودوتا هم امتحان بصورت انلاین برا ضمن خدمت برامون گذاشتن که اعصابمو بهم ریخته حسابی.یعنی الان که فکر میکنم میبینم به هیچ وجه من الوجوه من نمیتونم حتی ۱درصد هم به ادامه تحصیل فکر کنم.اصلا حوصله درس خوندنو ندارم که ندارم.

اخه بعضی موقعها همسر جانم خیلی اصرار میکنه که برو ادامه بده وحداقل فوق لیسانستو بگیرحالا که دیگه جوجه داره سه ساله میشه توهم برو درستو بخون.

ولی تواین هفته گذشته دیگه ۱۰۰٪ به این نتیجه رسیدم که اعصاب درس خوندنو ندارم.

وزنم مثل قبله.یعنی بعضی رزا ۲۰۰ تا کمتره وبعضی روزاهم ۲۰۰ تا بیشتره.

نمیخوام تا عید خودمو بکشم.همینطوری ادامه میدم.اگه کم شد که فبه المراد.اگرهم نشد وهمینطوری باقی موند هم خداروشاکرم.خودمو نمیکشم که.والله

ولی گفتن این جملات به این معنا نیست که میخوام رژیم رو بشکنم.نه.همچنان ادامه میدم.ولی میخوام بگم که اگه بتونم میخوام اعداد ترازو منو شکننده نکنه.یعنی انتظارمعجزه نداشته باشم واگه یه وقت خیلی کم نشده بود من دیوونه نشم وهمه چی رو خراب نکنم.

تا فردا سعی میکنم بیام وبه همتون سر برنم.دوستتون دارم هوارتا

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 18:32 ] [ شراره ] [ ]
سلام ووقت بخیر

خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم تعطیلات اخر هفته رو برگردیم ولایت.

درحالیکه اصلا تصمیم نداشتیم تا عید بریم.ولی چون بچه هام ونیز خودم یه کم بیحوصله ایم وهمچنین خونواده ام خیلی اصرار کردن که بیایید ودلمون براتون تنگ شده ، تصمیم گرفتیم فردا ساعت 3 بعدازاینکه من وجوجه بزرگه ازمدرسه اومدیم بریم بطرف ولایت.

وزنم هم میتونم بگم ثابته.وتقریبا به این ثباتش راضیم.

چیکار کنم خوب.ناراضی باشم چه کاری ازدستم برمیاد؟نهایت سعیم رو برا رعایت رژیمم دارم.اما تکون نمیخوره.ودلیلش رو فقط وفقط نبود ورزش میدونم.

دعامیکنم که ایشالله ماه اسفند اینقدر هوا خوب بشه که بتونم دوباره ورزشمو شروع کنم.

اها اینم یادم رفت بگم که چندروزی بود زانو دردم به اوجش رسیده بود ودیشب مجبور شدم برم دکتر.

خودتون میدونید که حرف اولشون  وزن واضافه وزن داشتنه.تاکید کرد که حتما به کم کردن وزنم ادامه بدم.وبرام داروی غضروف ساز تجویز کرد که 235 هزارتومان شد هزینه داروهام.پناه بر خدا.چه خبره مگه.حالا خوبه دفترچه بیمه دارم ها.

اما مطمئنم که داروهاش عالین.چون چند سال قبل هم که زانو درد داشتم ازهمین دارو مصرف کردم وتا تابستون امسال زانوم مشکلی نداشت.

اما متاسفانه امسال تابستون خریت کردم واز بااین وزنم وبا این سابقه زانو از کوه بالا رفتم وهمین باعث شد زانو دردم دوباره عود کنه.

امیدوارم زودتر دردش کمتر بشه تا دیگه هیچ بهونه ای برا ورزش نکردن نداشته باشم

اخر هفته خوبی داشته باشید وخوش بگذره

 

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 14:17 ] [ شراره ] [ ]
سلام

منه همیشه سرمایی از سردی هوا هرچی بگم کم گفتم.همش سردمه.

عصر به شوهرم میگفتم یعنی هرکی تابستون بگه این گرما کلافه مون کرد واز گرما خسته شدیم باهمین دستهام خفه اش میکنم

دیروز که بخاطر بارش برف تمام مقاطع تحصیلی کل استان رو تعطیل کردن وکلی دختر بزرگه که سوم راهنمایی  هست روخوشحال کرد.

وازسر شب هم همش منتظر بود ببینه تکلیف مدرسه فرداش چی میشه وایابازم تعطیله یا نه.که اخبار اعلام کرد فردا هم مقطع ابتدایی وراهنمایی تعطیله وکلی دخترم رو خوشحال کرد.اما مقطع دبیرستان تعطیل نیست واینجانب باید برم سر کار

اما خوبیش اینه که تواین هوای سرد دخترکم رو نمیفرستم مهد چون ابجیش خونه هست وازش مراقبت میکنه.

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ] [ 0:7 ] [ شراره ] [ ]
سلام

منه همیشه سرمایی از سردی هوا هرچی بگم کم گفتم.همش سردمه.

عصر به شوهرم میگفتم یعنی هرکی تابستون بگه این گرما کلافه مون کرد واز گرما خسته شدیم باهمین دستهام خفه اش میکنم

دیروز که بخاطر بارش برف تمام مقاطع تحصیلی کل استان رو تعطیل کردن وکلی دختر بزرگه که سوم راهنمایی  هست روخوشحال کرد.

وازسر شب هم همش منتظر بود ببینه تکلیف مدرسه فرداش چی میشه وایابازم تعطیله یا نه.که اخبار اعلام کرد فردا هم مقطع ابتدایی وراهنمایی تعطیله وکلی دخترم رو خوشحال کرد.اما مقطع دبیرستان تعطیل نیست واینجانب باید برم سر کار

اما خوبیش اینه که تواین هوای سرد دخترکم رو نمیفرستم مهد چون ابجیش خونه هست وازش مراقبت میکنه.

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ] [ 0:7 ] [ شراره ] [ ]
پنجشنبه رفتیم بیرون وهمسری برام کفش پرفکت استپز خرید.دیروز افتتاحش کردم و20 دقیقه باهاش پیاده روی کردم.اما بخاطرسردی هوا کم مونده بود یخ کنم.

روزایی رو که میرم مدرسه ووقتی میرسم خونه ساعت 3 هستش وانچنان وحشی وگرسنه میشم که هیچ تعهدی به رژیم هیچ حرفی وهیچ کلامی نمیتونه جلودارم باشه وباعث بشه ناهارم رو کم بخورم.یعنی امروز عین یک گاو ناهار خوردم(ایکون خاک برسرت شراره میدونی چقدر کم موند تا عید)

ورزش رو هم شروع نکردم.یعنی اسم ورزش که میاد میخوام بمیرم وورزش نکنم.نمیدونم چرااینروزا حس ورزش کردنو ندارم.(وبازم همون ایکون چندسطر بالا)

نه ورزش میکنم.نه کم میخورم.پس بنظرتون من چرا زنده ام؟اصلا میشه اسم منو ادم گذاشت؟

یکی بیاددرراه خدا نصیحتم کنه.فحش بدم.بهم ناسزا بگه.بلکه ادم شم وورزشم رو شروع کنم ورژیمم رو ادامه بدم.

[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 21:9 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

اقا بالاخره دیروز پکیج ما درست شد.

بعد کلی تهدیدات شوهرم که تا وزارتخونه میرم وازتون شکایت میکنم.حالا من موندم خرابی پکیج به کدوم وزارتخونه مربوط میشه که شوهرم رئیس اون شرکت رو به این طریق تهدید کردهدیشب که به خودش میگفتم که موقع عصبانیت وتهدید کردن چه ها گفته کلی خندش گرفته بود.

اما هرچی که بود تهدیدش گرفت وکار ماراه افتاد.وبالاخره ما تونستیم تو خونه خودمون حمام کنیم

ازلحاظ روحی هنوز خوبه خوب نیستم.

درکل ادم خوددرگیری هستم من.والله بخدا.بذارید اعتراف کنم خو

میگم اگه من یه جراحی چیزی بودم چه بلایی سرزندگیم میومد؟یعنی موقع عمل جراحی من چه حالی بودم؟

یا اصلا جراحی رو ول کنید اگه من تزریقاتی داشتم وضعیتم چه شکلی میشد؟

یعنی اگه بچه ای که مریضه ومثلا اوردنش پیش من که بهش یه امپول بزنم شروع به گریه کردن بکنه که من امپول نمبخوام وازاین حرفها فک کنم خودم بدتر ازاون بچه با هوار وداد گریه میکردم.

خدارو شکر که معلم شدم.

بهتره بچسبم به این شغل مستضعفانه خودم

چون به غیراین کار هیچ کار دیگه ای از من برنمیاد بااین روحیه گندی که دارم.

زن طبقه پایینی رفته خونه پدرش ودرقهر بسر میبره.وگویا مرده هم از خداشه وبیخیال نشسته واصلا دوست نداره زنش برگرده خونه.

پسر همسایه روبرویی هم خداروهزارن بارشکر زنده موند.وچندروز قبل اعزامش کرده بودن تهران.فعلا ازش خبر دیگه ای ندارم.

همین دیگه.

 پ. ن:اهان، کم خوری رو دوباره آغاز کردم. ووزنم هم درحد همون 100 گرم ویا کمتر ویا اصلا هیچی میاد پایین.خداکنه تا عید حداقل 3-2 کیلو بتونم کم کنم.تا ایشالله از بعد عید دوباره پیاده رویهای خوشگلم روشروع کنم ووزنم رو بتونم حسابی ازاستپ خارج کنم  وکمش کنم.

 

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 23:45 ] [ شراره ] [ ]
سلام

ازلحاظ روحی اصلاااااااااااا خوب نیستم.الان خلاصه وار خدمتتون عرض میکنم

1.از اول هفته که تا دیروز مهمون داشتم.شب سه شنبه خودبخود پکیچ خونه خراب شد.شب که نیامدن برا درست کردنش وگفتن دیروقته.فرداش هم که اومدن وگفتن یه قسمتش سوخته وچون پکیجتون المانیه اون قطعش سخت پیدامیشه.خلاصه هی الکی امدن ورفتن ونشون به اون نشون که الان که 3 روز ازاونروز گذشته هنوز ما پکیج نداریم.هی میگیم بابا نمیخواییم باگارانتی برامون اون قطعه رو بیارید.پول میدیم وتازه اش رو برامون نصب کنید ولی میگن المانیه وپیدانمیشه.قراره که شنبه از تهران برامون بیارنش.

دیگه اندر اعصاب خوردیهای این روزها بدلیل نبودن وسایل گرمایشی هرچی بگم کم گفتم.مثل قدیمیها رفتیم کرسی خریدیم والان تووسط خونه کرسی گذاشتیم.یک لحظه هم بخاری برقیهارو خاموش نمیکنیم .اما نبودن اب گرم خیلی برامون سخته.خونه پدر ومادر وخواهرومادر شوهرو .... هم ندارم که بلندشیم بریم اونجا واین چندروزو رو تا پکیچ خوب میشه بمونیم.چندتا دوست داریم اینجا اما من رووم نمیشه بلند شم برم اونجا وحمام کنم.فقط یکی از دوستهام که 20 ساله باهم دوستیم اینقدر اصرار کرد که امشب رو میریم اونجا تا حمام کنیم وشب رو هم پیششون بمونیم.

2-دیشب حدودای ساعت 9 شب پسر 20 ساله همسایه روبروییمون برانصب ماهواره میره پشت بام ووقتی میخواد به خواهرش بگه که این سیم رو ازپنجره ببرید داخل خونه ازاون بالا مستقیم پرت میشه وسط خیابون.وایکه نمیدونید چقدر وحشتناک بود.خدابراهیچ مادر خواهری نخواد چنین مصیبتی رو.وسط خیابون همش خون بود.مادرش هم انچنان بالاسر پسرش نشسته بود وجیغ میکشید وگریه میکرد که دل سنگ هم به حالش میسوخت.دیگه تا امبولانس اومد وبرندش.صبح زود بیدارشدم تا ببینم خدای نکرده اعلامیه اش رو نصب نکردن.که دیدم نه خداروشکر خبری نیست.ولی مطمئنم الان توی کماست.چون سرش بدجور ضربه خورده بود.

3-دیشب رفتیم که بخوابیم. حدودای ساعت 1 شب همسایه پایینیمون که ازسرشب صدای دعواشون تقریبا میامد گویا زنه ازترس شوهره میره تواتاق پسربزرگش که دیپلمه وبراکنکور میخونه.حالا شوهره هم محکم به دره میکوبید که دروبازکن تا بیام داخل وبکشمتون!دیگه صدای جیغ ودادشون اینقدربلند بود که جوجه کوچولوم مثل گنجیشک میلرزید وگریه میکرد ومیگفت من میترسم این چه صداییه.جوجه بزرگم هم کم مونده بود سکته کنه.خلاصه دعوا خیلییییی بالا گرفت بطوریکه زن بیچاره باموبایلش زنگ زد به ما که بیایید مارو نجات بدید مرده داره مارو میکشه.

حالا این اقا یه پست خیلی مهم دولتی هم داره ها.ازاوناییکه وقتی میبینش میگه چقدر محترم ومومن !هستش.

خلاصه لباس تن عسل کردم واونم که جیغ میکشید وگریه میکرد بلند شدیم خونوادگی رفتیم پایین.هرچقدر در زدیم درو باز نمیکردن.دیگه منم بامشت افتادم به جون در.مرده خیلی محترم امد بیرون ومنم جیغ کشیدم سرش وگفتم به بچه های خودت رحم نمیکنی به بچه های من رحم کن.ساعت 1 نصفه شب بچه هامو دیوونه کردی.شوهرمم همش میگفت شراره ارووم باش.ارووم باش.ولی من همش باصدای بلند حرف میزدم.مرده کثافت هم همش میگفت من عذر میخوام.خلاصه باجیغ کشیدنهای عسل امدیم بالا.وباور کنید تا یکساعت بعدش هم خوابش نمیبرد .خودمون هم که تاصبح نخوابیدیم ازدلهره .

صبح زود زنه بهم زنگ زد وگفت اقای رئیس  اداره (یعنی شوهرش )رفته سرکار منم میخوام با پسرم ازخونه فرار کنم.اما دوتا بچه دیگه ام رو نمیبرم.واینطوری شد که فرار کردن.

اینم دلیل بعدی داغونیم

ودیگه اینکه  ناجور پریود شدم وبشدت خون.ریزی دارم واینم خودش مزید برعلت شده.همش بی حوصله ام.همش دلتنگم وحس افسردگی دارم

دیشب که با بابام حرف میزدم میگفت تو چیکار به زندگی بقیه داری.ولشون کن به تو چه.بچسب به زندگی خودت.

ولی راستش نمیتونم.نمیدونم چرا ناراحتی دیگران اینقدر روی من تاثیر داره واینقدر داغونم میکنه.خیلی دوست دارم بیخیال شم ولی نمیتونم.بنظرتون چیکار کنم که اینقدر حساس نباشم.واقعا دارم زجر میکشم ازاین حساس بودنم.

همش بفکر مادر پسر همسایه روبرویی هستم.همش توفکر زن طبقه پایین هستم.همش توفکر زنهایی هستم که توقرن 21 دارن ازدست شوهرانشون کتک میخورن.چقدر اینا دلمو تنگ میکنه.چقدر این مسائل ازارم میده.من چیکار کنم که بتونم بی خیال بقیه شم واززندگی خودم لذت ببرم؟؟؟

وزنم تو همون محدوده قبله.تواین یکهفته کم نکردم.خداکنه روح وروانم باهام راه بیاد تا ازشنبه بیفتم روی روال عادی زندگی خودم وبچسبم به زندگیم ورزیمم.

 

[ پنجشنبه سوم بهمن 1392 ] [ 20:38 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم.

خوبید که ایشالله؟

منم خوبم.همین دوروبرام.حالم خوبه وراستیتش حال وحوصله زیاد نت اومدنو ندارم.

درمورد وزنم هم باید عرض کنم که یه چیزی بهم ثابت شده واون اینکه من برا کم کردن هررقم از وزنم دقیقا دوهفته باهاش درگیرم.

مثلا اگه بخوام از85 برسم به 84 دقیق باید دوهفته من رقم 85 رو ببینم.حالا مثلا یه روز 85.800  یه روز 85.900  یه روز 85.400 خلاصه دوهفته تمام وزنه روی رقم 85 می مونه وبعد دوهفته میرم تو وزن 84.

وحالا اگه دوباره بخوام یه کیلو کم کنم بازم این سیر دوهفته ای طی میشه.

خلاصه کنم بنده تو ماه اگه حتی خودم رو هم بکشم بیشتراز 2 کیلو نمیتونم وزن کم کنم.

البته همچنان بدونه ورزشم.راستیتش یه مدته یه کم کمرم درد میکنه.وچون تجربه کمردرد همسر جان رو دارم ومیدونم وقتی کمرش بشدت درد میکنه تا یکماه زمینگیر میشه براهمین منم نمیخوام مثل اون بشم.

کسی رو ندارم بیاد بهم برسه.اونوقت زندگیم وبچه هام می مونه رو زمین.

اما سخت تو فکرش هستم که بزدوی ورزشم رو شروع کنم.

وزنم خیلی کنددددددد کم میشه.

ولی هرکسی منو میبینه بهم میگه خیلی خوب شدم.حتی یکی دوروز پیش تومدرسه چندتا از همکارام بهم میگفتن شراره دیگه تااینجا بسه.وبیشتر لاغر نشو.منو میگید داشتم از خوشی پس میافتادمیکی از همکارام که چندین ساله ورزش میکنه ورشته خودشم تربیت بدنیه میگفت دیگه وزنتو کم نکن روی سفت شدن ماهیچه هات کار کن.مخصوصا بازوهام که واقعا شل شده ورونهام و.....

اما من بادی به غبغب دادم وگفتم نخیرم.من همچنان ادامه میدم وفعلا کاردارم وباید وزن کم کنم.

اما چه وزن کم کردنی.مگه این وزن لعنتی میاد پایین بااین سرعت حلزونیش

[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ 22:0 ] [ شراره ] [ ]
اعصاب مصاب ندارم اصلاااااااااااااااااااااااا

بازم مارفتیم تو تثبیت.

بابا منکه فعلا وزنی کم نکردم.این ماه که کلهم 1کیلو هم نشده کاهشم پس چرا بازم وزنم استپ کرده؟؟؟

ازاول هفته خیلی خیلی کم میخورم.وخوب رعایت میکنم.اما بازم استپم

من چیکار کنم که ازاستپ دربیام؟؟

میگن باید شوک به بدنم وارد کنم.یکی بهم میگفت چندروزی بی خیال رژیم شوو هرچی دوست داری بخور وبعدش بازم دوباره شروع کن به رژیم!!

منکه با یه روز خوردن وزنم یک کیلو یا دوکیلو میره بالا حالا بشینم یه هفته بخورم!اونوقت 10 کیلوهم اضافه میکنم.پس چیکار کنم من؟

یکی بیاد به من بگه جریان این شوک چیه؟.بهترین نوع شوک به بدن من در حال حاضر چی میتونه باشه؟؟؟؟

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 12:25 ] [ شراره ] [ ]
حرف خاصی ندارم براگفتن.

همچنان رژیمی هستم اما ورزش نمیکنمنمیدونم چراهرکاری مینکم دلم باهام راه نمیاد تا ورزش رو هم به برنامه زندگیم اضافه کنم.

وزنم هم یه روز میبینی 400 گرم میاد پایین روز بعدش 200 تا میره بالا.امیدوارم که اخر هفته یه رقم درست وحسابی دل شاد کن بهم نشون بده این ترازوی لعنتی.

چندروز قبل تو فی.س بوق این مطلبو دیدم خیلی جالب وتامل برانگیز بود وشماهم ببینید

این تصویر اثر Bartolome Esteban Murillo اسپانیایی باعث شد تا روم را به لرزه در آورد...

تصویر حکایت پدری را دارد که در زندان به سر می برد و طبق حکم این پیرمرد نباید غذایی به او داده شود. تنها به دخترش اجازه ملاقات با پدر را می دهند و با کلی تفتیش که مبادا با خود غذایی وارد سلول کند.

دختر با دیدن جثه بی حال پدر و ضعف شدید و رو به مرگ. شروع به شیر دادن پدرش از سینه خود می کند. در یک ملاقات . نگهبانان سلول, وارد می شوند و از دیدن این صحنه به لرزه در می آیند . 

زود خبر به دادسرا می رسد و حکم آزادی پدر بخاطر عشق دختر به پدرش که باعث شد حد و حدود خدا را بشکند , صادر شد.
این اثر تا به امروز مورد بحث و جدل واقع شده!

[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 14:23 ] [ شراره ] [ ]
سلام

شماره وار عرائضم رو به عرضتون میرسونم

1.چندروزیه که خونه هستم .کلا این هفته رو فقط دوشنبه میرم مدرسه ونمیرم تا هفته اینده.

تصمیم گرفتم یه کم به نظافت  وتمیزی خونه زندگیم برسم.ازاشپزخونه شروع کردم. یه چهار پایه گذاشتم وافتادم به جون کابینتها وآی پاک کردم.آی پاک کردم.یک روز ونیم تمام به پاک کردن کابینتها وگاز وسینک و....مشغول شدم.

وقتی میرم اشپزخونه ام حظ میکنم از دیدن کابینتهام.

فردارو هم میخوام به حمام ودستشوییها برسم وبرقشون بندازم.

عاشق خونه تمیز ومرتب هستم.

2.شب پنجشنه یکی ازهمکارای همسرم قرار گذاشتن که برا بعدازشام بیان خونه ما.ماهم گفتیم تشریف بیارید قدمتان روی چشم.نکته جالب این بود که اون خونواده گفتن باید شماها براشام باما بیایید بریم یه رستوران عالی وغذامون رو بخوریم وبعده شام برمیگیردیم خونه شما.

هرچند ما اصرار کردیم که بابام جان معنی نداره ما شام رو دعوت شما باشیم وبعدشام شما دعوت ما.اونا قبول نکردن که نکردن.درنتیجه ماهم بلند شدیم ومثل یه خونواده خوب وحرف گوش کن دعوت شامشون رو قبول کردیم ورفتیم رستوران.چشمتون روز بد نبینه مثل غذا ندیده ها اون شب گند زدم یه هرچی رژیمه وآی خوردم .

3. امروز رو من وهمسر جان روزه بودیم.دیشب این تصمبم رو گرفتیم وامروز عملیش کردیم.(ریا نباشه البته)

4. امروز باخبر شدیم که یکی از جاروهای گرامی  ببخشید منظورم جاری بود در اقدامی غافلگیرانه  رفته زیر تیغ جراحی وچربیهای شکمش رو دروارده.ومبلغ 6 میلیون پول بی زبون رو صرف این عمل زیبایی کرده.

ما که بخیل نیستیم که.اما این جاری من از اونایی بود که چندسال قبل بخاطراینکه یه کم دماغش بزرگه وبخاطراستخونی بودن صورتش این بزرگی دماغ خیلی تو ذوق میزد دربدر دنبال قرصهای چاق کننده بود تا بلکه کمی چاق بشه وصورتش تپل بشه وبزرگی دماغش معلوم نشه.

پارسال در چنین روزهایی بود که یکی دیگه از جاروهام دماغ مبارکشو عمل کرد.حالا اینم بخاطراینکه از اون اولیه کم نیاره واز دنیای علم وجراحی زیبایی عقب نمونه ویه وقت جاری اولیه نگه ازمن یادگرفت واونم رفت دماغشو عمل کرد! رفته شکمشو عمل کرده.

کلهم اگه توی شکمش نیم کیلو چربی وجودداشته باشه ها.ولی عمل کرد وبرادر شوهرم نتونست حریفش بشه وقانعش کنه  که عمل نکنه.جالب اینه که 5-4 تا جراح رو که رفته بود همشون بهش گفته بودن شکم تو اصلا کاندید خوبی برا عمل زیبایی نیستش.چون چربی انچنانی نداری تو.اما کو گوش شنوا!؟بالاخره یه جراح پیداکرد ورفت شکمش رو عمل کرد.

عصر که زنگ زدم تا احوالشو بپرسم شوهرش گفت که نمیتونه حرف بزنه.بشدت شکم درد داره. وحالش بده گفت که 120 تا بخیه خورده

منم سرشب بعداز  اذان وافطار  (البته ریا نباشه ها) به شوهرم میگم والله کاندید اصلح برا جراحی شکم من هستم نه زن داداشت.شکم من کاملا شله وچربی داره.اما همسر عزیزتز از جان یه کم نصیحتم کردن وگفتن که اخه ادم عاقل .اخه بدبخت.ادمها به هرطریقی که شده حتی توی خیلی ازبیماریها سعی میکنن نرن زیر تیغ جراحی مادام اینکه مجبور باشن.حالا تو میخوای خودت رو دستی دستی بندازی زیر تیغ جراحی؟؟3باررفتی اتاق عمل بسته.مگه شوخیه 120 تا بخیه؟

دیدم حق بااونه وراست میگه.من برا دختر بزرگم وقتی سزارین شدم 22 سالم بود وهیچی نمیدونستم وواقعیتس از خودم وجای بخیه هام اصلا مراقبت نکردم وبشدت عفونت کرد وخلاصه عذابی داشتم براخودم.حالا تعداد بخیه های سزارین کلهم 8-9 تا اگه بشه.وای به روزی که ادم 120 تا بخیه خورده باشه.

دراخر همسر گرام فرمودن هرکی ازت سوال کرد که شراره چرا شکمت رو جراحی نمیکنی بگو شوهرم نمیذاره ومیگه شکمت رو دوست دارم(اره ارواح عمه اش شکم بزرگمو دوست داره)

خلاصه اینم از ماجراهای این چندروز خونه ما که به عرضتون رسوندم

 

 

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 0:6 ] [ شراره ] [ ]
باعرض سلام وخسته نباشید خدمت شما دوستتان عزیز(مثل گوینده اخبار بخونیدش لطفا)

خوبید که ایشالله؟

عرضم به خدمتتون که بنده 5-4 روزی خدمتتون نبودم.به دلیل قطع بودن تلفن منزلمون.

خوب مسلما تلفن نباشه اینترنت هم نیستش دیگه.پس به همین دلیل من هم نتونستم بیام وبخونمتون.

الان هم به محض وصل شدن تلفن گفتم سریع برم یه اپ کوچولو بکنم .

نیم ساعتی میشه از مدرسه برگشتم.بازم مراقبت داشتم.بی انصافها برا مراقبها صندلی نذاشته بودن که بشینیم. تا مثلا بهتر از دانش اموزا مراقبت کنیم تا تقلب نکنن.(اره ارواح عمه شون)چنان تقلبی کنن که اونسرش ناپیدا.

4 ساعت تمام همینطور الکی وبیخود تو سالن قدم زدم.اونم با کفش پاشنه بلند! کف پاهام درد میکنه بخدا

واه واه واه.بعضیها چقدر خشنن.حالا من تو پست قبلم نوشتم که نمیذارم بچه ها تقلب کنن شما چراباور کردید؟

مگه میشه بچه های این دوره زمونه بدونه تقلب  باشن؟

حالا جدااز اینکه ازرو ورقه ء کنار دستیشون مینویسن.یا باخودشون نوشته های کوچولو کوچولو میارن.امروز یکیشون محکم دست منو میکشید که خانوم الا وبه لا باید جواب این دوتا سوالو بهم بگی.

مگه حرف حالیش میشد.هی بهش میگم عزیزم من هیچی ازدرس زمین شناسی بلد نیستم ولم کن برم.برگشته میگه خوب خانوم بلد نیستی جوابمو بدی برو از رو ورقه پریا که یکی از دانش اموزان زرنگه جواب رو ببین وبیا به من بگو

دیگه خودتون ببینید وقاحتو تا چه حدیه.حالا میشه 400-300 تادانش اموز این مدلی رو کنترل کرد؟

پس لطفا عصبانی نشید وخون خودتون کثیف نکنید

میرم تا یه کم استراحت کنم.حتما شب میام وبه وبلاگهاتون سرمیزنم.فعلا

[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 14:41 ] [ شراره ] [ ]
سلام.

همین دورو برام.

همتونو میخونم.

همچنان رژیمی وگشنه هستیماما فعلا ورزش نداریم.

سرمای شهرمون هم وحشتناکهههههههه.

اصلا نمیشه زیاد رفت بیرون.مخصوصا غروبها.خیلی سرده.

یه چیز جالبی هم تعریف کنم وبعد برم.چندروز قبل که مدرسه بودم دیدم چندتا ازهمکارام برام نقشه کشیدن وباهم دست به یکی کردن که منو به زور ببرن روی وزنه ای که تومدرسه داریم تا ببینن چند کیلو شدم.

یعنی مدیرمون میگه که نسبت به پارسال نصف شدم.میخواستن ببین الان چند کیلوام.منم یه کم ناز کردم وازاین حرفها وبالاخره رفتم روی وزنه.ودقیق همون وزنی بودم که توی خونه هستم.خلاصه کلی افرین وبه به و چه چه کردن وتشویقم کردن وبهم انرژی مثبت دادن که همچنان ادامه بدم.

فرداهم باید برم مدرسه.مراقبت دارم.بهتون قول میدم نذارم هیشکی ازجاش تکون بخوره.انچنان مراقب سختگیری باشم که اون سرش ناپیدا.بله ما همچین امدی هستیم

ازاونجا هم باید برم دنبال  تعویض پاسپورتم بیفتم.

اینم گزارشات این چندورزم.

[ جمعه ششم دی 1392 ] [ 22:17 ] [ شراره ] [ ]
سلام

خیلی وقته اپ نکردم

میخونمتون ها.ولی حوصله اپ کردن ندارم

دیروز صبح مهمونام رفتن.

امسال برعکس 7 سال گذشته که تواین شهریم وبراشب یلدا همیشه مهمون خونواده پدرشوهرم دوستم بودیم امسالو نرفتیم خونشون ودعوتشون رو قبول نکردیم.

بخاطر مامان وبابام.نخواستیم اونجا معذب باشن.

خودم به کمک مامانم به رسم سنندجیها دو و سه مدل دلمه درست کردم وکلی هم خوشمزه شده بود.جاتون خالی.

پس از کلی کش وقوس  وبالا وپایین رفتنهای وزنم و.... تواینماه فقط 2 کیلو کم کردم.

میدونم که کمه.اما هم به خودم وهم به مرجان قول دادم که کاهش وزن خودم رو با کاهش هیچ کسی مقایسه نکنم تا بهتر وبدونه ذغدغه بتونم راهم ر وادامه بدم.

اگه مراعات نمیکردم شاید الان به جای 2 کیلو کاهش 2 کیلو افزایش میاوردم.

پس ناچارم که راضی باشم به این کاهشم

بدین ترتیب وزنم الان 85 هستش.

راستش رو هم بگم که این کاهش این ماه من بدونه هیچگونه ورزشی بوده.اصلا ورزش ندارم.وبخاطر سردشدن وحشتناک هوا باشگاه رو هم نمیرم.اولا باشگاه خیلی سرده دوما چون عرق میکنم تا وقتی میرسم خونه بخاطر سینوزیت سردردامانم رو میگیره.واز هرچی ورزش وباشگاه حالم  بد میشه.

دلم میخواد که توخونه به کمک سی دی ورزش کنم.ولی نمیدونم چرا یه کاری برام پیش میاد ونمیشه که ورزشم رو انجام بدم.

اما شدیداً تو فکرشم.اگه این دوو سه روز هم بگذره و دوران پری  بودنم تموم بشه میخوام که ورزش ر وهم تو برنامه ام داشته باشم.امیدوارم که بتونم وبرا ورزشم بهونه ای نداشته باشم.

[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 0:38 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

عارضم خدمتتون که دوروزه مامان وبابام اومدن پیشمون.

جوجه هام ،علی الخصوص جوجه کوچولو نمیدونن ازخوشحالی چیکار کنن که بابا بزرگ ومامان بزرگشون اومدن خونه مون.

درسته که مهمون دارم.اما برارعایت رژیمم باهاشون ناهارم رو کامل میخورم.یعنی یه مقدار بیشتر از حد معمول هر  روزه ام.ولی دیگه شام نمیخورم.واگه دلم خواست فقط چایی ومیوه میخورم ودیگه هیچی.

فقط روز شنبه مدرسه دارم.دیگه بعدازاون فرجه دادن به دانش اموزها که برن درسها رو بخونن وازروز سه شنبه امتحانات ترم اول شروع میشه وبه منم برنامه مراقبت امتحانات رو دادن.6-5 روزی فقط میرم مدرسه برا مراقبت ابقیه اش رو خونه هستم تا تاریخ 25 دی ماه.وتواین هوای سرد میشینم وبراخودم کیف میکنم.

دوهفته ای برامون کلاس ضمن خدمت گذاشتن.باعنوان مشکلات رفتاری نوجوانان .کلاس خیلی جالبیه.اقای دکتری که دکترای مشاوره دارن میان وتدریس میکنن.حرفهایی که میزنه ادم رو شوکه میکنه.

یکی از مباحثش که منو خیلی برد تو فکر این بود که باتوجه به مطالعاتی که داشتن وتحقیقاتی که شده وامارهایی که گرفتن.نوجونها ومخصوصا جوونهای این دوره زمونه مثل قبلنها نیستن.(مخصوصا جنس پسرها)خیلی خیلی معذرت میخوام ولی گفته های ایشون رابراتون تعریف میکنم میگفت مثل قبل دیگه چیزی به اسم خود ار.ضایی دربین 90 درصد جوونها وجودنداره.چون 90 درصدشون تجربه سک.س دارن وبه راحتی بدستش میارن ونیازی دیگه به عمل شنیع وزشت خود.ارضایی وجودنداره

یعنی منو میگید هنگ کردم.عجب زمونه ای شده.تاکجا میخواییم پیش بریم خدا داند.

میگفت به نوجوونها وجوونها به هیچ عنوان نگید روابط نامشروع نداشته باشید.چون تواین سن نوجونها به کلمه شرعیت وحلال ودین واسلام و.... حساسیت دارن وعکس العمل نشون میدن.باید بگید روابط خارج از چارچوب.یاروابط ناسالم و...(دیگه خودتون هرچی صلاح دونستید بگید )

حالا امروز صبح میبایست میرفتم تا برا جلسه سوم تواین کلاسها شرکت کنم.ساعت 8.30 که بیدار شدم وبیرون رو نگاه کردم دیدم هوا ابریه.ساعت 9.15 که ماشینو روشن کردم واز خونه اومدم بیرون دیدم که یه وجب برف رو زمینه.همه جا لیز بود.دیگه زنگ خونه رو زدم وبه شوهرم گفتم بیا منو ببر مدرسه تواین وضعیت نمیتونم رانندگی کنم.

دیگه 6-5 دقیقه ای که ازخونه دور شدیم دیدم ای دل غافل تمام ماشینها تو برف گیر کردن ونه جای برگشت داشتیم ونه جای پیشرفت.همه داشتن توی شهر زنجیر میبستن.

خلاصه دوساعتی توی ماشین همینطوری نشستیم تاشاید شهرداری بیاد وراه رو باز کنه.خیلی برام عجیب بود توی داخل شهر واینهمه برف.وسرمایی خیلیییییی وحشتناکِ 15 درجه زیرصفر 

دیگه بااجازتون نتونستم به کلاسم برسم.وبعد دوساعت علافی وسرما برگشتم خونه.

اینم از ماجرای امروز ما

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 16:59 ] [ شراره ] [ ]
قسمت پایین رو بخونین .چون واقعا حال اینروزای خونه ماهستش.هم دختر بزرگه که 14 سالشه وهم دختر کوچیکه که 3 ماه دیگه 3 سالش تموم میشه ازمون تبلت میخوان.البته دختر بزرگه حقشه.اما این فسقلی این وسط نمیدونم چی میگه دیگه..حالا بخونین

.

.

.
مورد داشتیم که ﺑﭽﻪ 3 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺁﻳﭙﺪ ﻣﻴﺨﻮﺍست
اونوقت ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺰﺍﺭﻩ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﭼﺮﺥ ﺧﻴﺎﻃﻴشو ﻳﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﭽﺮﺧﻮﻧﻢ
:oops:

یعنی وقتی اینو دیدم کلی خندیدم بخدا

[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 19:0 ] [ شراره ] [ ]
سلام

اعتراف میکنم که دوروز اخر هفته رو زیاده روی کردم وخوردم.

یعنی راستیتش  داییم از تبریز اومده بود خونه مون.دوشب اینجا موند ودیروز جمعه ساعت 0 1صبح رفت.

خیلی اصرار کردیم که بمونه وباااین وضعیت جاده ها برنگرده تبریز ولی قبول نکرد وگفت که مرخصی ندارم ودیگه رفتش.

اووف کلی برامون باقلوای ترکیه وشیرینی های خوشمزه تبریز اورده بود که من اصلا لب به شیرینیهاش نزدم.اما چندتا از اون باقلواهاشو خوردم.یعنی بخدا قسم یه لحظه با خودم گفتم که خدایا عایا ازاین طعام(یعنی باقلوا )خوشمزه تر چیزی وجودداره؟یعنی موقع خوردنش رفتم بهشتو برگشتم

از چندکیلو پنیر لیقوانی هم که برام اورده چیزی نگم بهتره.

ازاین پنیر هم کلی باسنگگ خوردم وحالشو بردم.

بعضی موقعها باخودم میگم خدا ازش نگذره کسی که سنگک رو برااولین بار ختراع !! کرد.یعنی من عاشقشم.وحتی قبلنها توان خوردن یه سنگک رو تنهایی داشتم.دیگه الانو که یه سالیه رژیمی هستم رو نمیدونم که ایا همون قدرت وتوان رو دار م یا نه؟!

خلاصه اینکه دیروز بعدرفتن دایی خودمو جمع وجور کردم وناهارمو کم خوردم وشام هم نخوردم تاشاید یه مقدار از پرخوریهام جبران بشه.

سرصبح هم با نگرانی بسیار خودمو وزن کردم که دیدم خداروشکر تغییر زیادی نداشتم جز 300-400 گرم افزایش.واین برامن جای بسی خوشحالی وتعجب رو داشت.اخه معمولا وزن من با یه روز پرخوری 2-1 کیلو زیاد میشه ولی اینبار اینطوری نبود!!

حالا خداکنه روزهای اینده گندش درنیاد وزیاد نشه وروند رو به کاهش داشته باشه.

امروز سرصبح برف میبارید.توی مدرسه یه عده از دانش اموزان مثل کسانیکه برف ندیدن  ومثلا جنوب کشور زندگی میکنن رفته بودن زیر برف ودست همو گرفته بودن وکردی میرقصیدن وشادی میکردن

دیگه مدیرمون هم به معاونها گفت ولشون کنید کاری به کارشون نداشته باشید بذارید یه کم براخودشون شاد باشن وزیر برف برقصن.خلاصه امروز هم روزی بود براخودش.

 

 

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 23:40 ] [ شراره ] [ ]
سلام

سوال من اینه چرا؟

چرا بعضیها که شروع به رژیم گرفتن میکنن بدونه وقفه کاهششو ادامه داره یعنی هرهفته کاهش دارنحتی یکسال هم ازشروع رژیمشون گذشته ها ولی بازم مثل اوایا همچنان کاهش دارن.مثال عینه دارم براحرفم.نگید داره بیخودی حرف میزنه.ازهمین بچه های وبلاگی خودمونه .بیشتراز 40 کیلو کم کرده.(نرجس رو میگم بابام جان اینقدر کنجکاونشید)

ولی چرا یکی مثل من تند وتند وزن لعنتیش استپ میکنه؟؟

دیروز ناهارو که خوردم دیگه هیچی نخوردم.شب فقط یکعدد سیب وخیار وپرتقال خوردم.اما امروز درکمال ناباوری واعصاب خوردی دیدم که 600 گرم از دیروز وزنم بیشتره.چرااخه؟

خیلی میترسم

میترسم این استپهای بی وقت دیوونم کنه وکاری کنه پشت پا به همه چی بزنم وهمه چی رو ول کنم وبرم بچسبم به خوردن.بشم همون ادم بی عار وبی خیال قبل.

بخدا جدی میگم.اخلاقمو میدونم.خیلی نگران این موضوعم.همش میگم خدایا نذار ناامید بشم.نذار خر بشم.نذار دیوونه بشم.تحملم رو توی رژیم وتوی کم نشدن وزنم زیاد کن تا قال قضیه کنده میشه ومیرم تو دهه 70 .

اعصابم خرده خرده.

موهامو رنگ کردم برم بشورمشون ویه دوشی بگیرم شاید که حالمان خوب شود

[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 20:8 ] [ شراره ] [ ]
سلام.

عنوان پستمو دیدید؟ >>>>گشنه وکلافه ام امروز.چیکار کنم من؟

واقعا وضعیتم درحال حاضر اینه.

عصررفته بودم بیرون.جوجه کوچولو ازم پوتین میخواستتوپای هر نی نی که میدید میگفت ازاینا میخوام.پوتینهای پارسالش بودن ولی براش خیلی کوچیک شدن.درنتیجه عصر خودم تنهایی رفتم بیرون.بخاطرسردی هوا جوجه رو نبردم.خودم سایزپاشو میدونم.ماشینو بردم به گوشه ای پارک کردم وبعدش کلی پیاده روی کردم وبرا جوجه یه جفت پوتین خوشگل خریدم و حسابی خسته وگشنه شدم وبرگشتم خونه.

شاید باور نکنید ولی بخدا ازلحظه ای که رسیدم بازار تا اون موقعی که سوار ماشین شدم که برگردم خونه همش دلم خوردنی میخواست.یعنی هرچی که میدیدم وبوش به مشامم میرسید من هوسش میکردم.یعنی اگه ۴-۳روز قبل اخرین روز پری بودنم نبود به خودم شک میکردم که نکنه حامله ام وهمش درحال ویارم؟!

نمیدونید که چه وضعی داشتم.همش دلم خوراکی میخواست والبته الانم میخواد.(دروغ چرا الانم دلم خوردنی میخواد)

براشماها هم پیش اومده که دیگه ازرژیم خسته شده باشید واز گشنگیهاش ونخوردنهاش وبه خوشمزه های دنیا نه گفتنهاش خسته شده باشید وبخوایید برا یه روز هم که شده پشت پا به همه چی بزنید وبشینید تا سرحد مرگ بخورید؟

من امروز دقیقا این مدلی بودم.

یعنی یه لحظه باخودم گفتم گوربابای رژیم امشب خونواده رو شام دعوت میکنم بیرون ومیریم رستوران وحسابی غذا میخورم وبعدشم یه شیرینی فروشی هستش که عاشق شیرینیهاش هستم میرم از اونجام یه جعبه بزرگ شیرینی میخرم ومیشینم همشو بعنوان دسر بعداز اون شام چرب وچیلیم میخورم وکلی باخودم صفا میکنم وخوش میگذرونم.

ولی شیطون رو لعنت کردم وبرگشتم خونه وبه شام مختصر خودم قناعت کردم ونشستم شام مختصرم روخوردم وپاشدم رفتم دنبال کاروزندگیم.هرچند که بعد صرف شام بازم ذهنم درگیر بود همش گشنم بود.

نمیدونم چیکار کنم.میخوام یه روزی ازهفته رو بکنم روز تقلب وهی بخورم تواون روز.ولی میدونم که فردای روز تقلب عذاب وجدان خفه ام خواهد کردددددددددددپس من چیکار کنم؟؟!!!!

 

 

[ یکشنبه هفدهم آذر 1392 ] [ 21:3 ] [ شراره ] [ ]
سلام

حرف خاصی نیست که به عرضتون برسونم.

فقط اینکه هوا بشدت سردشده ودیروزهم برف بارید  وماهم خونوادگی فقط دلمون میخواست که ازتو تخت نیاییم بیرون وبخوابیم.

پ.ن: واه واه واه.عجب دوستانی دار من.اقا ما گفتیم ترازو باهامون مهربون بوده.حالا دونه دونه شما دوستانم اومدید وبصورت خصوصی وعمومی ازم خواستید که بگم وزنم چقدر شده.یکی میگه ما همشهری هستیم بیا به من بگو.(شادی)

یکی میگه ماقبلا باهم هموزن بودیم.

یکی میگه من قلبم ضعیفه بیا به خود من بگو.

خلاصه داستانیه برا خودش

فقط اینو بگم که بابام جان وزنم درعرض این دوهفته که 20 کیلو کم نشده که.فوق فوقش درحد یکی دوکیلو بوده.ولی برامن که اولا وزنم مورچه ای کم میشه یا بعضی وقتها استپه واینکه قبل این دوهفته 4 روز رفته بودم مسافرت وکلی اضافه کرده بودم این دوکیلو کاهشها خیلی حالمو جااورد.

دیگه نگید چندکیلو شدی که درغیراینصورت میکشمتون

[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ 23:42 ] [ شراره ] [ ]
سلام وصدسلام

عارضم خدمتتون که منه بیچاره مثل بچه ادم هم مریض نمیشم که.یعنی مریض بشم وبعدش برم براخودم استراحت کنم.حتما پا به پای من جوجه کوچولوم هم مریض میشه واونوقته که استراحتی برامن وجودنداره.

پریشب هردوتامون رفتیم دکتر که من بامصرف داروهام فرداش حالم بهتر شد ولی جوجه نه.گلودرد داره ودیشب یه کم تب هم داشت.امروز دوباره بردیمش دکتر.که دکتر داروشو عوض کرد.خداروشکر از صبح تا الان که دوبار دارو رو بهش دادم حالش یه کوچولو بهتر شده.

دیروز این ترازوی خوشگلم یه حالی بهم داد.یه حال بهم داد که یعنی روی ترازو نمیدونستم از خوشی چیکار کنم.فقط همش میپریدم بالا ومیگفتم خدایا شکرت.اخه چون یه هفته ای پری بودم اصلا ترازو برام کاهشی نشون نمیداد.ولی دیروز حسابی خوشحالم کرد.حالا همش درگیراینم که این عدد خوشگلو تا شنبه نگهدارم ونذارم حتی یه گرم اضافه بشه بهش تاایشالله ازشنبه برم برا کاهشهای بعدی.

فعلا نمیگم چقدر کم کردم.قرارمون یادتونه که؟ایشالله شب یلدا اعلام میکنم.

 

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 23:14 ] [ شراره ] [ ]
سلام ووقت بخیر

اووف که امروز هوای شهرمن چقدر قشنگه.ادم کیف میکنه وقتی پنجره ها رو باز میکنه.

ازدیروز سرماخوردم وصدام گرفته.یه چیزی تو مایه های هنرپیشه های هندی.منظورم صدای دوبلور نقش ویجی هستش تو فیلم قانون.یادتونه که صدام اون مدلی شده

عرضم به خدمتتون که امروز جوجه کوچولوم که بیدارشد وقتی صبحونه اش رو دادم دیدم رفته شال وکلاهشو اورده ومیگه برام بپوشش میخوام برم مهدکودک.یعنی منو میگید داشتم از خوشی پس میافتادم.وهزاربارخداروشکر کردم.که خدایا یعنی این منم که این روزها رو دارم میبینم که عسلم خودش دلش میخواد بره مهد.

یادتونه مهرماه چقدر من عذاب کشیدم برامهد رفتنش؟ازمهدش متنفر  بود.پارسال رو هم سرهمین مهد نرفتن خودم خونه نشین شدم ونیمه وقت رفتم سر کار.

ولی الان خداروشکر خودش عاشق مهد ومربیش شده.

دیگه به باباش زنگ زدم که خریدهایی رو که براخونه لازم داشتیم رو بیاره وجوجه روهم با خودش ببره مهد.

عاشق جوجه هام هستم ولی خداییش بعضی روزها این تنها موندن توخونه خیلی حال میده.دیگه امروز بعدرفتن جوجه نشستم پای تلفن وبامادر وخواهرهام حسابی حرف زدم.اخه این جوجه من هروقت ببینه تلفنی صحبت میکنم گوشی رو ازم میگیره وباید حتما خودش هم چندکلامی حرف بزنه.

حتی اگه اونور خط رئیس جمهور هم باشه مهم نیست.خانوم خانوما باید یه احوالپرسی بکنه.اینو دوستان وبلاگی که باهاشون تلفنی حرف زدم میدونن.وباصدای عسل اشنایی دارن.

بعدشم بلند شدم ناهارمو بار گذاشتم وبرا خودمم سوپ گذاشتم که بپزه ویه دستی به سروروی خونه کشیدم والانم در خدمتتون نشستم ودارم وبلاگمو اپ میکنم.

رژیمم پاربرجاست.ولی نمیدونم چرامن موقعی که مریض میشم وسرماخوردگی میگیرم ورم میکنم.یعنی انگشترم توی دستم تکون نمخیوره.امیدوارم که حالم زودتر خوب بشه تاببینم وزنم در چه حالیه وایا تغییر مثبتی داشته یانه؟

[ یکشنبه دهم آذر 1392 ] [ 13:49 ] [ شراره ] [ ]
سلام

ازنظراتتون برا پست قبلم خیلی ازتون ممنونم.

خداروشکر رژیمم عالیه وتمام وکمال دارم بهش عمل میکنم.

خداکنه شرمنده تون نشم وبتونم برا شب یلدا باوزنم سورپرایزتون کنم.

دوروزه که پری  هستم.خداکنه روز جمعه که میخوام برم رو ترازو ناامیدم نکنه ووزنمو زیادنشون نده.

دیگه اینکه خبر خاصی نیست.

همه چی امن وامانه فقط اومدم بگم که حالم خوبه وبه اطلاعتون برسونم که رژیمی هستم واصلا نگرانش نباشید

 

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 20:48 ] [ شراره ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من شراره هستم 36سالمه 17 ساله ازدواج کردم همسری خوب و مهربون دارم که عاشقانه همدیگرو دوست داریم.دختر بزرگم(جوجه شماره 1) 14 سالشه.ودختر کوچیکم(جوجه شماره 2) 2 سالشه.عاشق خونواده وبچه هامم.
قبل ا ز بارداری به کمک این وبلاگ تونستم 18کیلو وزن کم کنم.ولی بعدزایمانم دوباره وزنی رو که کم کرده بود گرفتم.میخوام دوباره به کمک وبلاگ ودوستانم لاغری.سلامتی ونشاطم رو بدست بیارم.لطفا دراین راه همراهم باشید.
این وبلاگ دفتر خاطرات منه.هم اززندگیم.دلتنگیام وشادیهام مینویسم.وهم درمورد رژیم ولاغری .

××××××××××××××××××××××××××××
خدای من خدائیست که اگر سرش فریاد کشیدم
به جای اینکه بامشت به دهانم بزند باانگشتان
مهربانش نوازشم می کند ومی گوید:
می دانم جز من کسیو نداری

××××××××××××××××××××××××××××
تغییرات وزن من :

18اذر : 110 کیلو
30 اذر: 106:900
8 دی: 105.800
15 دی: 105
23 دی: 104
7 بهمن : 103
20 بهمن :102
30 بهمن :101.200
12 اسفند:99.900
21 اسفند: 98.800
21 اردیبهشت:97.400
29اردیبهشت: 96.500
6خرداد:95.300
20 خرداد: 94
28 خرداد:93.400
11 تیر:92
24 تیر:90.400
20 شهریور :89
23 مهر :87
30 آذر :85