زندگی رژیمی و سالم من
سلام دوستان خوبم

وای که چقدر تنبل شدم من در پست گذاشتن

امسال متاسفانه تومدرسه خیلیییییی پرکارم.وکل هفته رو هم میرم مدرسه.پارسال 3 روز درهفته مدرسه بودم وبقیه شو براخودم کیف میکردم ومشغول کارای خودم میشدم ولی امسال رو کل هفته رو میرم سرکار.ووقتی هم برمیگردم خونه کلی خسته ام و بعد کمی استراحت مشغول کارای خونه وبچه ها وغذای فردا رو اماده کردن و....... میشم ووقتی براپست گذاشتن برام نمی مونه.

وبلاگمو دوست دارم ونمیخوام هیچوقت تعطیلش کنم چون به وسیله همین وبلاگ نویسی دوستای خوب وعزیزی تونستم پیداکنم.حتی اگه دوهفته یه بار هم بشه سعی میکنم بیام وبنویسم.

وزنمم 82 شده.درسته که خیلی کنددددددددددد پایین میاد ولی همینکه مدت مدیدیه ثابته وبالا نرفته برام جای خوشحالیه.فقط 5 کیلو دیگه هم لاغر شم دیگه تمومه وپرونده رو میبندم.ولی میدونم شاید 6 ماه طول بکشه این 5 کیلوی اخر.بقول شاعر شود لیک خون به جگر شود(درست گفتم شعررو)؟

قراره برا  تعطیلات عاشورا بریم پیش خونواده هامون.میخوام بعد برگشتنم یه برنامه ریزی حسابی بکنم تا بتونم بهتر وبیشتر بفرک رژیمم باشم.

ومیدونم توتعطیلات به وزنم اضافه میشه.ولی تمام سعی خودمو میکنم بیشتراز 1 کیلو اضافه نکنم که این 1 کیلو رو هم بعد برگشتنم بتونم تندی اب کنم.

پ.ن: درضمن همتونو با گوشی میخونم ها.واز همگیتون خبر دارم.

[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 13:34 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

نگید شراره بیوفاست که دعواتون میکنم ها.

همونطور که میبینید هرروز با گوشیم اومدم وکامنتهام رو تایید کردم.وخوندمتون ولی متاسفانه با گوشیم امکان کامنت گذاشتنم نیست.

عرضم به خدمتتون که این مدت همش مشغول ثبت نام دختر خانومم وانتخاب محل کار خودم ومرتب کردن خونه وپر کردن فریزر قبل از باز شدن مدارس بودم.

وبطور خیلی جدی هم افتادم توفکر عمل ابدومینوپلاستی یاهمون عمل زیبایی شکم.که چربی وپوست شل شکم رو برمیدارن.

توسنندج تنها 2 فوق تخصص جراحی پلاستیک وجودداره.که ازشانس بد من اونیکه کارش خوبه رفته مسافرت وتا اذرماه بر نمیگرده.خلاصه اینکه بادخترم رفتم پیش اونیکیشون واونم معاینه ام کرد وشکم گنده ام رو دید وگفت حتما عمل خوبی خواهی داشت

اقا ما رفتیم ازمایشهای قبل عمل رو انجام دادیم.رفتیم اتلیه وعکس شکم گنده نازنین مان رو گرفتیم ونزد متخصص بیهوشی هم رفتیم وخلاصه تاریخ عمل هم برا 25 شهریور تعیین شد.

یه هفته قبل عمل همسرگرامی روهم بردم نزد دکتر که هم ببینتش وهم اینکه سوالهای لازم رو ازش بپرسه وهم شماره حسابش رو ازش بگیره. که نمیدونم چی شد که شوهرم ازدکتره خوشش نیومد.وگفت حس میکنم که کاربلد نیست ومهارت لازم رو نداره و....البته ناگفته نمونه هرچی به دکتر گفتیم چند نمونه عمل شکم رو که انجام دادید بهمون نشون بدید گفتن که عکس عمل شکم رو ندارم ولی تا دلتون بخواد عکس عمل بینی دارم.منم گفتم جناب عمل دماغ به چه درد من میخوره اخه

البته ناگفته نمونه که روزهای قبلش مامانم وبابام هرچی ازدهنشون دراومده بود نثارم کردن تاشاید من ازجراحی منصرف بشم که نشدم یعنی کل خونواده ناراضی بودن.

خلاصه چون عمل بسیار سخت وسنگینیه ونیاز به 1 ماه استراحت ودولا راه رفتن داره ومنم اینجا تو این شهر تنهام وخونواده ام فقط یکی دوهفته میتونستن بیان پیشم وازم پرستاری کنن وبعدشم دخترم میره مدرسه وشوهرمم تا غروب سرکار درنتیجه من تک وتنها می موندم ومیبایست سرکار هم میرفتم.

درنتیجه تصمیم براین شد که انشالله اواخر خرداد ماه سال اینده بعداز اتمام مدارس برم ارومیه یا تهران واین عمل رو انجام بدم.

اگه دررابطه بااین عمل اطلاعاتی دارید ممنون میشم دراختیارم قرار بدید.

1 هفته ای بعد کنسل شدن عمل رفتیم مسافرت وبازم با2 کیلو افزایش برگشتم خونه.ودرحال کاهش دادن این 2کیلو هستم که 1 کیلوش کم شده.

میتونم بگم تقریبا 6-7 ماه وزنم تو همین حدودیه که الان هستم.یعنی وزنم تثبیت شده.راستش ازاین وضعیت اصلا راضی نیستم وناراحت هم هستم.

ولی وقتی  وبلاگ برخی از دوستام رو که خوندم دیدم که خیلی ها نسبت به چندماه قبل با افزایش 8-9 کیلویی برگشتن.

پس همین ثابت موندن من جای شکر داره

 

[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 22:41 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

یعنی من از اونروزی که پست قبلی رو گذاشتم تا الان دستم به این لپ تاب لامضبم نخورده ها.وتنها دلیل پست نذاشتن هم همینه.

با گوشیم هرروز چکتون میکنم.ووبلاگهایی رو که اپ میکنن میخونم.خبر ازهمتو ن دارم که چیکاره اید.ولی متاسفانه کامنتهایی که باگوشی برادوستان میذارم ثبت نمیشه.وگرنه فکر نکنید شراره بیوفاست وفراموشتون کرده.

عرضم به حضورتون اون 2 کیلوی لامضبم که تو مسافرت زیاد شده بودخداروشکر تقریبا اب شده.

راستش روزای قبلم روزهای شلوغی بود.4-5 روز رو تک وتنها مشغول اشپزخونه تکونی بودم.آخ .یه پوستی ازم کنده شده که اونورش ناپیدا.یعنی روز دوم وسط اونهمه ظرفی که ازکابینتها اومده بودن بیرون وباید شسته میشدن ویه عالمه ظرف تمیز که ازماشین بیرونش اورده بودم و نمیدونستم باید کجا جاسازیشون کنم ، اگه از ترس دخترام نبود زار زار گریه میکردم.واقعا خسته کننده بود.ولی بالاخره تموم شد.والان وقتی میرم در کابینتها رو باز میکنم کیف میکنم ازاینهمه مرتبی.

وقت وبیوقت مثل دیوونه ها کابینتها رو باز میکنم .یعنی مثلا دنبال یه چیزیم.ولی الکیه ها.فقط میخوام مرتب بودنشون رو برا بار هزارم ببینم.(ایکون شراره ی خل وچل)

یه چندروزی هم از شهرستان مهمون داشتم که مشغول مهمون داری هم بودم.

نمیدونم یادتونه یا نه 3 ماه قبل بخاطر یه سری مشکلات زنانه به متخصص مراجعه کردم وفقط همون مدتی که داروهارو مصرف کردم خوببودم.بعدش دوباره مشکلم شروع شد.به داروی گیاهی رو اوردم.نظافتم رو از حد رد کردم شاید فرجی بشه.ولی دیدم که نخیر.

درنتیجه ناچارشدم هفته قبل دوباره برم پیش متخصص زنان.وخانم دکتر بازم کلی بهم دارو وپماد و... داد وگفت که این عفونتها وقارچهای زنانه ای که خیلی از خانومها مثل شما علیرغم رعایت اینهمه بهداشت ونکات لازم بازم بهش مبتلا میشن  دلیل اصلیش ضعف بدنتونه.وحتمااااااااااا باید مولتی ویتامین قوی  بخوری.

منم گفتم که خانوم دکتر من بیش از 20 کیلو وزن کم کردم وفقط بعضی وقتها اگه یادم میبوده یه مولتی ویتامینی چیزی خوردم.وگرنه بطور مرتب اصلا مصرف نکردم.وایشون توصیه اکید کردن که 100در100 باید مصرف کنم.(این مطلب اینجا نوشتم که شما دوستان خوبم که درحال رژیمید مصرف مولتی رو جدی بگیرید.وگرنه به امراضی که اصلا تصورش رو هم نمیکنید که به اون ربط داشته باشه مبتلا میشید.مثل بنده)

راستش باتمام وجود احساس میکنم بدنم ضعیف شده ودیگه بریده.

نمیخوام بهش فشاربیارم.تمام هم وغمم اینه که 3 کیلوی دیگه هم لاغر بشم وبشم 80-79 ودیگه برا یه مدت طولانی برم رو تثبیت تا بدنم یه کم حالش جا بیاد وایشالله اگه خدا کمک کنه 5 کیلوی اخر رو هم تاعید کم کنم وبشم 75 .یعنی وزن روز عروسیم که اتفاقا همه میگفتن چه عروس تپل ونازی(ایکون شراره خودشیفته) واونوقت پرونده چاقیم رو برا همیشه ببندم.

ومیدونم که این 3 کیلوی اخر پوستمو میکنه تا کم بشه.ولی باید تمام تلاشمو بکنم.

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 1:26 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم به دوستان گل خودم

کل وبلاگمو گردوخاک گرفته ازبس دیر اومدم برا اپ کردنش

الان مفیدومختصر براتون توضیح میدم که اینمدت طولانی که نبودم چیکارهایی کردم

عرضم به خدمتتون که 4-3 روز مونده به عیدفطر رفتیم ولایت.وبسی ملت تعریفم کردن که خیلی خوب لاغر شدی وجمع وجور شدی و..... ومنم کلی خرکیف شدم.

تقریبا یه هفته ای اونجا بودیم وروز جمعه برگشتیم خونه خودمون.

راستش پیش خونواده بودن خیلی برام خوب ولذت بخش بود اما یه استرس لعنتی که 3 سال ونیمه باهامه دمار از روزگار کنده بود.

گفتم که جمعه برگشتیم خونه وطبق برنامه ریزی روز یکشنبه قبل از طلوع افتاب سوار ماشین شدیم ورفتیم سمت تهران برا چکاب عسل.یادتونه که گفته بودم از نوزادی برگشت ادرار داشت

خلاصه اونروز عسل رو بردیم پیش دکترش وایشون هم گفتن که دیگه وقتشه دوباره ازمثانه وکلیه هاش عکس رنگی بگیریم تا ببینیم مشکلش برطرف شده یاهنوز باقی مونده؟

یعنی فقط یه مادر میدونه که اونشب وفردا صبحش چی برمن گذشت.قلبم که انگار سرجاش نبود.معده ام که انگاری 20 کیلو سنگ توش کردن ازبس درد میکرد.

خلاصه ازساعت 3.30 مارفتیم اون مرکزی که دکترعسل فقط کار اونجارو قبول داشت وساعت 8 نوبتمان شد ورفتیم داخل.بماند که عسلم چقدر ترسیده بود وگریه کرد بچه ام.

بعدش که کارش تموم شد من سریع از اون مرکز اومدم بیرون وعسل رو بردم به اسباب بازی فروشی نزدیک اونجا تابراش اسباب بازی بخرم شاید گریه هاش رو تموم کنه ویادش بره.

بعد10 دقیقه همسرم امد وگفت کجایی شراره؟یعنی همونجا داشتم ازترس سکته میکردم که گفته چی نتیجه؟گفت خانوم دکتر گفتن خداروشکر هیچ مشکلی نداره وهیچ نشونه ای از رفلکس ادراریش نمونده ومشکلش برطرف شده.

توخیابون به اون شلوغی باصدای بلند فقط میگفتم خدایا میلیاردها بارشکرت.کم مونده بود خودمو بندازم روزمین وسجده شکر بجا بیارم.

دیگه بعدش زنگ زدم به مامانم وبهش گفتم که مشکل عسلم برطرف شده ومامانم اونور خط گریه میکرد.خلاصه فیلم هندی بود براخودش

یعنی من هرچقدرهم شکر خدارو بجا بیارم بارم کمه.خداروشکر بزرگترین دغدغه زندگیم که سلامتی دخترم بود به لطف خدا برطرف شد.

وماحصل این دوهفته خونه نبودنم اضافه شدن 2 کیلو به وزنمان شد.2 کیلویی که توماه رمضون باهزارتا مشقت کمش کرده بودم ها.یادتونه که؟

الانم که 3 روزه ازتهران برگشتیم بشدت مشغول ازبین بردن این 2 کیلوی لعنتی هستم.

بیام ببینیم شماها در چه حالید

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 1:50 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم.خوبید که انشالله؟

نمیدونم بگم خدا لعنت کنه یا خدا بیامرزه پدر اونکسی رو که وایبر و لاین وتانگو و.....رو اختراع کردمگه میذارن من بیام لب تابمو باز کنم ویه پست جدید بذارم؟؟

2هفته ای میشه که دستمم به لب تابم نخورده.ازبس با گوشی انلاین هستم وباهاش ور میرم که دیگه دلم برا کامپیوتر تنگ نمیشه.

به هرحال الان اومدم ودرخدمتتون هستم.

عرضم به خدمتتون که 5 روز قبل 4 تا از همکارای شوهرم رو  با خونواده هاشون که از اون کله گنده های محل کارش بودن وکلی باهاشون رودربایستی داریم رو برا صرف افطاری وشام دعوت کردیم.

یعنی ازروز قبلش من مشغول کار بودم تا دو روز بعد مهمونی.

دیگه نایی برام نمونده بود.

اما، اما، ازخودم تعریف نباشه چنان سفره ای پهن کردم.چنان غذاهای خوشمزه ومتنوعی درست کرده بودم که همشون ار تعجب دهنشون وا مونده بودونمیدونستن از کدومش بخورن.

بطوریکه الان نزدیک 1 هفته از روز دعوتیم گذشته ولی شوهرم میگه تو محل کارم وقتی اون همکارا بهم میرسن همچنان اظهار تشکر میکنن با کلی تعریف وتمجید.همچین اشپزی هستیم ما

فقط 400 گرم مونده که 2 کیلوی ماه رمضونم کامل بشه.وبشم 83 کیلوی تمام.این 400 گرم رو هم  کم کنم دیگه راحت میشم.

ازخودم راضیم.وهرکسی هم منو میبینه میگه که خیلی لاغر شدم.

چندروز قبل خواهرم باوایبر چندتا عکس برام فرستاده بود مربوط به 10 سال قبل.یعنی من بدبخت اون موقع هم چاق بودم.اونم چه چاقیییییییییی.وحشتناک.114 کیلو.وای خدای من وقتی خودمو دیدم حالم از خودم بهم خورد وگرفته شد.چی بودم من.غولی بودم برا خودم.

منم اون عکسها رو برداشتم با یه عکسی که همون روز گرفته بودم تو وزن 83 رو فرستادم برا مامان وخواهرام تا ببینن الان چقدر فرق کردم.وبعداز اون بود که سیل تعریف وتمجید بطرفم سرازیر شد که وای شراره چقدر خوب شدی.چقدر لاغر شدی ومن هم کلی خرکیف شدم.

اگه بشه حتما عکسهارو تو وبلاگم هم میذارم تا ببینید چی بودم من

 

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 12:11 ] [ شراره ] [ ]
سلام.نماز روزها تون قبول حق باشه ایشالله

ازامروز دوباره روزه هستم.

دیشب سحری نخوردم وامروز  رو باگشنگی بیدار شدم.خدا به خیر بگذرونه تا شبم رو.

قرارم با خدای خودم یاد م نرفته.خدایا دوباره روزه داریم اغاز شد.تقریبا 1 کیلو از اون قراری که باهم بسته بودیم کم شده.میریم برا 1 کیلوی بعدی.

پس کمکم کن وبذار براعید فطر خوش خوشان برگردم ولایت وهمه بهم بگن شراره بازم لاغر شدی.واونوقته که من توی ابرها سیر میکنم

 

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 12:35 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم.

عرضم به خدمتتون که برااولین بار تو عمرم از اومدن پری خوشحال وخشنود شدم.دیروز رو هرچند که باکمردرد ودل درد پری خانوم تشریف اوردن ولی من بسی خوشحال شدم چون عذر شرعی دارم ودیگه روزه نیستم

درهمین راستا دیروز نزدیکیهای غروب بعداز تهیه افطار برااهل منزل رفتم بازار گردی.اخه خیلی وقت بود نرفته بودم بیرون .یعنی کلا موقعی که من روزه ام همش دراز کشیدم وبی حالِ بی حالم.ولی دیروز فرصتو غنیمت شمردم ورفتم بیرون.

امروز هم از صبح بیدار شدم وبا جوجه صبحونه خوردیم وبعدش جوجه رو بردم حموم وخوشگلش کردم وبعدش باباش اومد دنبالش وباخودش بردش محل کارش.گفت به همکارام قول دادم امروز جوجه رو ببرم پیششون.

منم بااینحالی که کمردرد دارم ولی مثل یه کدبانوی زرنگ فرصت رو غنیمت شمردم ورفتم سروقت رختخوابهای مهمون میخوام این چندروز رو که روزه نیستم همه رو جلوی افتاب پهن کنم تا حسابی هوا بخورن واونایی روهم که نیاز به شستشو دارن انداختم تو ماشین ویه تعدادشون رو هم بعداً میشورم وحسابی جای رختخوابهارو جاروکشی ومرتب میکنم وبه این ترتیب یکی از کارهای مربوط به تابستون رو به اتمام میرسونم.

برنامه ی بعدیم اینه که قسمت قسمت تمام ظرفهایی موجود در اشپز خونه رو داخل ماشین ظرفشویی بندازم وبعدش دوباره مرتب بچینمشون تو کابینت.ولی خداییش بنظرم این قسمت سختترین قسمت ِ مربوط به برنامه نظافت تابستونه.

میدونم که کم ِ کمش باید یه هفته ای رو براش وقت بذارم.

هرچند که خیلی کاره وبرام سخته ولی همش به تمیزی بعدش فک میکنم که تمام ظرفهام از تمیزی برق میزنن ومن وقتی کابینتهامو باز میکنم کیف خواهم کرد.(باید بااین تصورات خودم رو خر کنم تا زودتر انجامش بدم)

وزنم هم تا پریروز خوب بود ودراین مدت 6-7 روز نزدیک 1کیلو کم کرده بودم.ولی الان وزنم عادی نیست ودر نوسانه بخاطر همون عذری که گفتم.ببینم بعدازاین مدت وضعیتش چه جوری خواهد بود.

ادم پرتوقعی نیستم.چون میدونم که بعداز 20-25 کیلو وزن کم کردن دیگه رقمهای اخر خیلی کند میان پایین.تنها هدف وارزوم اینه که تو این ماه مبارک فقط 2 کیلو کم کنم.برامن کافیه.

خدایا 25 روز روزه میگیرم !بخدا درخواست زیادی نیست ها.فقط 2 کیلو کاهش میخوام در ازای 25 روز روزه داری.فقط 2 کیلو میخوام...20 کیلو نخواستم که.پس لطفا کمکم کن وخودت هماهنگیهای لازم رو بعمل بیار.  (مثل نامه های اداری شد)                                                                 امضا:

                                                                                                                         ارادتمند شما شراره

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 13:2 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم.

طاعات وعباداتتون قبول باشه دوستانم گلم

خداییش روزه داری تواین روزهای بلند وگرم تابستون سخته.

به جز جوجه کوچولومون بقیه افراد خونواده روزه ایم.

دختر خانومم میخوابه تا ساعت 5 عصر ولی من بیچاره مثل بقیه روزها راس ساعت 9.30 جوجه خانوم بلند میشن ومنم مجبورم که باهاهش بلند شم.

وهزارماشالله به جونش نمیدونم چرا ازوقتی ماه رمضون شده این دختره اینقدر زیاد حرف میزنه واینقدر زیاااااااااد سوال میپرسه.منم که تشنه.گشنه.خسته.افت قند.افت فشارخون بی حال وبیحوصله حالا هی باید جوابشو بدم وگرنه شاکی میشه ونق میزنه.

وزنمم قبل افطار خیلی رقم قشنگی بهم نشون میده.یعنی 1.5 تا 2 کیلو با وزن سرصبحم فرق داره.ولی بعدافطار دوباره میره سرجاش.

البته ناگفته نمونه که اصلا پرخوری نیمکنم.یعنی معده ام زیاد نمیکشه.وسحری هم نمیخورم.خدا کنه حداقل تا اخر این ماه مبارک من نزدیک بشم به دهه عوض کردنم.

 

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 18:46 ] [ شراره ] [ ]
واه واه واه اینجارو چقدر گرد وخاک گرفته

خودم میدونم که خیلی وقته نبودم.راستیتش بعداز4 سال وبلاگ نویسی گاهی وقتها فکر میکنم که واقعا بعضی روزها حرفی برا گفتن ونوشتن تووبلاگ ندارم.زندگی همونه.مثله قبل.ومنم همون ادمم.مشغول کار خونه داری وبچه داری وپخت وپز وهرازگاهی رسیدگی به خودم و..... وهمچنان درگیر وزن ودرپی کم کردنش.دیگه بیام چی رو بنویسم اخه.

عرضم به خدمتتون که خواهرم وشوهرش ونی نیشون اومدن اینجا وباهم 3 روزی رو رفتیم همدان.شوهرم ازطریق محل کارش یه خونه دوخوابه گرفته بود که تمام امکانات رو داشت.وتمام سعیمان براین بود که این چندروز رو کمتر غذای بیرون مصرف کنیم وخودمان پخت وپز کنیم تا خدای نکرده تواین هوای گرم مسموم نشیم.

کلا سفر خوبی بود.جاتون خالی.یه روزش رو رفتیم گنجنامه که خداییش جای قشنگ وخوش اب وهوایی بود واونجام سوار تله کابین شدیم ورفتیم  اونور کوه.

بعدشم به تحریک دخترخانومم که اینقدر تشویقم کرد وگفت خوش میگذره وغیره منه بیچاره رو زورکی سوار سورتمه کردن .اوف چشمتون روز بد نبینه.تواون کوه ودشت بالای اون سورتمه تک وتنها اینقدر جیغ وداد کشیدم که بیا وببین.ازبس ترسوم دیگه.یعنی کل ملت از اون پایین تشویقم میکردن که نترس بیا پایین.یعنی اگه امکانش بود خودمو ازرو سورتمه مینداختم پایین وبقیه راه رو پای پیاده برمیگشتم.

خلاصه سورتمه سواریم فیلم کمدی بود براخودش

وزنمان هم تقریبا تو همون محدوده قبله. با یه مسافرت کوچولو یه کیلو میریم بالا وبعدش بازور میاریمش پایین ودیگه وایمیسته وتکون نمیخوره.

امیدم به ماه مبارکه.امیدوارم خدای بزرگ تواین ماه عزیزش ضمن قبولی نماز وروزه هام یه همت عالی هم بهم بده که پرخوری نداشته باشم تاشاید وزنم تکون خوبی بخوره.

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 1:11 ] [ شراره ] [ ]
سلام

خیلی وقته پست نذاشتم.خودم میدونم.

3-4 روزیه جوجه کوچیکه سرماخورده وگلوش چرک کرده .دیشب چندساعتی بیدار بودم ومشغول پاشویه کردن جوجه بودم.

ونزدیکیهای صبح تازه خوابم گرفته بود که جوجه بزرگه اومد بالا سرم که وای مامان من  دوهفته نشده که پری بودم وامروز بازم پری شدم.من چیکار کنم؟کمرم درد میکنه و....

عکس العمل من >>>>

خونه ام چندان مرتب نیست وقراره که براشام هم مهمون داشته باشم  وبازهم قیافه مستاصل بنده >>>>>

چقدر زن بودن سخته.چقدر مادر بودن سخته.

حالا قسمتی که بیشترازهمه ازش بدم میاد مربوط به زن بودنمه.باید برا همسر زنی باشی ترگل ورگل وهمچون 18 سال قبلم که تازه مزدوج شده بودیم وتمام حرکات وسکناتمون عشقولانه بود وپرازناز وکرشمه وعشوه تو این روزها وشبهای شلوغ وپرکارم حواسم به قسمت شوهر داریم هم باشه وگرنه خدای ناکرده دلشون میشکنه واحتمالا ناراحت بشن.وایندفعه عکس العمل بنده>>>>

پ.ن:دیروز دریه اقدام انتحاری رفتم ناخن گیر رو اوردم وتمام ناخنهای کاشتم رو کندم.بابا این ناخنها به درد یه خانوم خوشگل ترگل ورگل میخوره که به غیرازدغدغه زیبایی هیچ دغدغه ای نداشته باشه نه مثل من که همیشه درحال بدو بدو هستم .یعنی دیروز که براناهار پختن عجله داشتم وبه سرعت درکابینت رو بازکردم یکی از ناخنهام تو دستگیره کابینت گیر کرد وکم مونده بود از جاش کنده وبشه وقلب من باهاش ازجاکنده بشه بخاطر درد شدید.

دیگه نسشتم وکلی به خودم فحش دادم که تورو چه به این غلطها که میری وناخن کاشت میکنی و... وهمشونو کندم.

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 11:23 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

عرضم به خدمتتون که سه شنبه رفتیم وروز جمعه برگشتیم  سرخونه زندگی خودمون.

مامان وبابا خونه نبودن با چندتا ازدوستان بازنشسته شون دسته جمعی رفته بودند ارمنستان.

اونیکی خواهرهامم اومده بودن.داداشم هم زن وبچه اش روفرستاده بود شهرستان خونه پدریش وخودش این چندروز رو درکنار ما بود.

خلاصه خونه دردست خودمون بود وکسی نبود که بهمون تذکر بده ومثل دوران بچگیمون که وقتی مامان وبابا خونه نبودن هرچی کار بد وخرابکاری که بلد بودیم انجام میدادیم ماهم این چندروزتا تونستیم شلوغ بازی ومسخره بازی دراوردیم وخوردیم وخوابیدیم وخندیدیم.

ولی روز اخر قبل از برگشتنمون به خونه خودمون من وخواهرم  پدرمون دراومد از تمیزکردن خونهتا ماباشیم وادم شیم وخونه  امانت رو تمیزومرتب نگهداریم ونذاریم اینقدر بهم بریزه.

روزیم که برگشتیم پری شدم.خلاصه اینکه نمیدونم بخاطرگلی یا عیاشیهای این چندروزه بوده که 2 کیلو اضافه وزن خوشگل رو رویت کردیم.ولی اصلا نگران نباشید قول میدم تااخر هفته اوکیش بکنم.

اپ.ن 1:زهفته قبل یه روز درمیون مدرسه بودم ومراقبت داشتم وتااخر هفته هم  که امتحانها به اتمام میرسه برنامه مراقبتم ادامه داره.

پ.نن 2:دریک اقدام انتحاری امشب رفتم سرکمد لباسهام وبمدت 3-2 ساعت مشغول تمیزکاری ومرتب کردنشون شدم وکلی لباس هم که برا زمان فوق چاقیم بود رو دور انداختم.دخترم همش میگفت وای مامان  اینکه خوشگله، اینو  گرون خریدی و....گفتم دخترم خدا کنه من لاغربشم تمام لباسهامو دور میریزم واصلا لخت میگردم.والللله

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 0:45 ] [ شراره ] [ ]
سلام

اقا من امروز صبح رفتم ارایشگاه وصورتمو صفادادم وبعدش موهامو هم ر نگ کردم.رنگ بلوطیبراعید موهامو مش البالویی کرده بودم که بنظرم خیلی زیبا شده بودش.

اما متاسفانه موهای خودم رشد کردن وبه متناوب ان موهای سفیدهم اومدن بیرون وصحنه قشنگی نمی ا فریدند.بازم میخواستم موهامو قرمز یاشرابی کنم که به توصیه ارایشگره بلوطی زدش که اولش خیلی خوشم نیومد وهمش میگفتم کاش همون شرابی رو میزدم.ولی وقتی امدم خونه وتعریف اهل خانه رو شنیدم پشیمون شدم والان تقریبا ازش خوشم میاد.

بعدازظهر همراه جوجه کوچولو خوابیده بودم  که دختر خانومم  به یه وضی ازخواب بیدارم کرد که عین دیوونه ها باموهای پریشون ازتخت پریدم بیرون.

که مامان بدو.مامان بدو که برات ازارایشگاه وقت گرفتم براکاشت ناخنمنو میگید .هرچی ازدهنم دراومد نثارش کردم وگرفتم  خوابیدم.ولی مگه دست برداربود.انقدراصرار کرددددددددد که نگو.

حتی پول کاشت روهم ازباباش برام گرفته بوددیگه منم بلند شدم ورفتم ارایشگاه.

الان که دارم تایپ میکنم ناخنهام مثل ناخن عروسهایی شده که دست روی دست دوماد میذارن وباحلقه هاشون عکس یادگاری میگیرن

اصلا یه وضی.مگه میتونم باهاشون کار کنم.مگه میتونم تایپ کنم.

خلاصه افتادیم تو خط  قرتی بازی ولی بلدنیستیم باهاش کارکنیم

پس فردا برمیگردیم ولایت.اخه چندروزی تعطیلیه همسر  میفرمایند دلشون برا پدرشون تنگ شدهوباید برن وببیننشون

 

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 0:41 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

نمیدونم چرااین روزها زیاد نوشتنم نمیاد

عرضم به خدمتتون که شوهرم بعداز دوروز خسته وکوفته برگشت خونه وچقدرهم بدعنق بودش انگار ما ، مادر همکارشو کشتیم.خوب میخواستی اینهمه راه رو بلند نشی ونری شیراز.(والله)

منم تواین دوروز همش جوجه ها رو میبردم بیرون تا یه وقت دلتنگ باباشون نشن.

اون خانومه هم که قرار بود بیاد حمام وسرویس بهداشتیها رو برام با مواد جرم زدا تمیزکنه وشامپو فرش بکشه نیومد.نمیدونم چرا من اصولا تو کارگر زیاد شانس ندارم.ومعمولا بعد یکی دوبار اومدن یاغی میشن

مجبور شدم خودم دست بکار بشم وحمام سرویسها رو با جرم گیر و..... تمیز کردم بطوریکه کاشیهاش فقط برق میزنن.اما دیگه توان شامپو فرش رو ندارم واین مورد موندش.

یه اعترافی بکنم؟

دوروزه که خر شدموخیلی میخورم.دیروز که جوجه رو رسوندم مهد ودخترخانوم رو هم رسوندم مدرسه تا امتحانشو بده یه ساعتی وقت داشتم تا دخترم  امتحانشو بده وبیاد بیرون.درنتیجه نیومدم خونه.رفتم تو شهر یه چرخی زدم.وچشمم به برگ مو افتاد.

چشمتون روز بد نبینه امروز نشستم یه قابلمه به چه بزرگی دلمه درست کردم وکلی هم براش مرغ وگوشت باپیازداغ فراوون سرخ کردم وگذاشتم کناردیس دلمه.بعدش خودم نشستم پشت میز غذاخوری والان نخور کی بخورررررررر.آی خوردم.آی خوردم.

7-8 ماهی بود دلم دلمه میخواست ولی بخاطر اینکه ازخوردنش سیر نمیشم جرات نمیکردم درستش کنم.ولی بالاخره امروز دل رو به دریا زدم ودرستیدم ومثل گاو شیرده هم خودم خوردم

وبالطبع باید فردا عواقبشو وقتی میرم روی ترازو ببینم.

اما ازفردا میخوام ادم بشم و دوباره کم خوریم رو شروع کنم.

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 0:35 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

گفته بودم که براعید خانه تکانی انچنانی نکرده بودم؟

اخه چون کل عیدروخونه نبودیم میدونستم درنبودمون خونه گردوخاک میشه.براهمین خونه تکونیم رو نگهداشتم برا بعد ِ عید.

درهمین راستا دیروز خانومی رو که یکی ازهمکارام بهم معرفی کرده بود رو دعوت کردم تا بیادوباهم مشغول تمیزکاری بشیم.

از8 صبح پایه پای اون خانومه مشغول کار بودم تا 7 شب.دیگه نای راه رفتن نداشتم.

فرش اشپزخونه رو باچندتکه پادری کوچولوروهم دادم قالیشویی .فعلا فرشهای دیگه روندادم قالیشویی.چون میدونم تابستون کلی مهمون خواهم داشت واینکه هنوز عسل هرازگاهی رو فرشها چایی میریزه.امیدوارم تااخر شهریور که این فرشها روهم میدم قالیشویی کامل یادبگیره که بدونه کثیف کاری چایی وهندونه بخوره!

یه مقدارازکارها هم موند که قراره فردا بیاد وانجامش بده.ولی چون فردا همسرم مسافره وبایستی زود ناهارشو اماده کنم بهش زنگ زدم که روز شنبه بیادش.

شوهرم فردا میخواد بره شیراز.مادر یکی ازهمکاراش فوت کردن.یه اتوبوس ادم جمع شدن وفردا میرن شیراز براعرض تسلیت.کلی هم بهش اصرار کردم که نرو و.... ولی گوشش بدهکار نبود ومیگفت که همکارمه وچشمم به چشمش میفته وزشته نرم مجلس ترحیم مادرش.

دوشب من و جوجه ها تنها می مونیم.وواقعا این تنها موندن برامون سخته.

باید یه برنامه ریزی کنم که درطول روز حسابی جوجه ها مخصوصا جوجه کوچولو رو خسته کنم که شب زود بخوابه وبهونه باباشو نگیره.

اینم کل جریان این چندروز ما.

وزنمان هم سرجاشه.تو محدوده 84-83 میچرخه.باشد که هرچه زودتر برنامه پیاده رویم رو بصورت روتین وروزانه شروع کنم تا وزنم  یه تکون اساس بخوره

[ جمعه دوم خرداد 1393 ] [ 1:2 ] [ شراره ] [ ]
سلام

خیلی وقته که اپ نکردم.

راستش مریضیم خیلی طولانی وطاقت فرسا شده بود.امانمو بریده بود.سرفه های شدید وبیحالی وبی اشتهایی و.... بطوریکه 3-2 کیلو وزن کم کردم.وهرکسی منو میدید فکر میکرد حامله ام ازبس بیحال وبی اشتها بودم.

خلاصه هفته قبل روز سه شنبه که یه کم حالم بهتر شد با جوجه کوچولو سوار اتوبوس شدیم ورفتیم ولایت.4-5 روزی رو اونجا بودیم وجوجه بزرگه هم با پدرش توخونه موندن.

همش زنگ میزد ومیگفت مامان توروخدا زود برنگردی.با بابا بمن خیلی خوش میگذره همش میریم رستوران وخیابون گردی.خونه هم خیلی ساکت وارومه چون عسل نیستش ومن خوب میتونم به درسهام برسم.(اینم از دختر بزرگ گردن ما که دلش برام نتگ نشده بود)

روزایی رو که مسافرت بودم خیلی روزای شلوغی داشتم.همش تو ماشین بودیم.دوروزی رو رفتیم تبریز خونه داییم چون از مکه برگشتن.اونجاهم حسابی بازار رو گشتیم با خواهرهام وکلی هم خرید کردیم.

یعنی توصیه ام به همتون اینه که حتما حتما براخرید کردن به تبریز سری بزنید.عالییییییییییییه.هم جنسهاش.هم کیفیت وتاحدودی هم قیمتهاش.خداییش من خیلی شهرهای ایران رو رفتم ولی براخرید کردن هیچ جا تبریز نمیشه.اینقدر که تنوع اجناس زیاده.

فقط هواش خیلی سرد بود.ومنم که کلا باسرما مشکل دارم.واینش یه کم اذیتم کرد.البته تابستونها که این خنکی هوا خودش نعمتیه برا تبریزیها.ما که تابستون پارسال هم رفته بودیم تبریز خونه داییم کولر نداشتن.یعنی تو هوای مرداد ماه بدونه کولر بودن.دیگه خودتون تصور کنید خنکی اب وهواشو.

دیشب رو هم رفتیم عروسی یکی از اقوام.وتا رسیدیم خونه ساعت شد 3 نصف شب!

وساعت 5 هم بلیت اتوبوس داشتم.دیگه با وضعیتی جوجه رو بیدار کردم وبابام مارو رسوند ترمینال ومابرگشتیم خونه خودمون.

عرضم به خدمتتون که تو مسافرت اون 3-2 کیلویی رو که بامریضی کم کرده بودم 2 کیلوش برگشت سرجاش.البته نارحات نیستم که وزن کم شدم برگشته سرجاش.اصلا دوست ندارم با مریضی لاغر بشم.اصولا لاغری ناشی از مریضی خیلی ادمو بد نشون میده.بطوریکه داداشم باشوخی بهم میگفت شراره چرااینقدر لاغر ورنگ پریده ای.چیکار کردی باخودت؟حقیقتو بهم بگو کراک مصرف میکنی یاشیشه که اینطوری شدی؟

خلاصه اینکه برگشتم خونه خودم ومیخوام با ارامش وسلامتی ادامه مسیر لاغری وکاهش وزنم رو طی کنم.

ایشالله ازفردا میام به خونه هاتون وبه همتون سرمیزنم ببینم شما چیکار ه اید.

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 1:6 ] [ شراره ] [ ]

سلام

ازاول هفته تاالان زندگی من همش بامریضیه.اول جوجه عسل مریض شد بطوریکه تا صبح سرفه هاش نمیذاشت که نه من بخوابم ونه خودش.بخاطرش مجبور شدم دوشنبه رو نرم مدرسه وپیشش بمونم.چون تومهد هم بچه مریض نگه نمیدارن.

ازشب دوشنبه هم خودم مریض شدم.اونم چه مریضیییییی.تمام بدنم درد میکنه. استخوانام.ماهیچه هام سرم گلوم حتی موهام هم درد دارن.ازاون مدل انفلوانزای خیلی بد گرفتم.

دوروز رو هم بخاطرمریضی خودم نرفتم مدرسه.

اغراق نمیکنم اگه بگم توان تایپ کردن رو هم ندارم.الان هم که میبینید دارم پست میذارم دلیلش اینه که 2ساعته که برابار دوم ازدکتربرگشتم وبا امپولها وقرصهایی که بهم داده تونستم بیام چیزی بنویسم

تمام امور وکارهای خونه افتاده رو دوش همسرم ودختر خانومم.

عصری که ازدکتر برمیگشتم توی ماشین مثل ابر بهار گریه میکردم.

اخه دکتر گفت همش سوپ بخور ومایعات گرم.منم فقط گریه میکردم ومیگفتم که تواین شهر چقدرغریبم وکسی رو ندارم برام یه کم سوپ درست کنه.یاکسی بیاد به بچه هام برسه. غریبی بددردیه.درسته که خودم مامان دوتا بچه هستم ولی خیلی وقتها احساس میکنم خیلی به خونواده ام وبه مادر وپدرم نیاز دارم.

 پ ن: هفته قبل ازمایش دادم دیروز نتیجه اش رو گرفتم بشدت کمبود ویتامین D  دارم.برااین مشکلم هم بهم دومدل دارو دادن

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:17 ] [ شراره ] [ ]
سلام ووقت بخیر دوستان گل گلاب

دیروز بعدازظهر مهمونام رفتن.درکنارشون خیلی خوش گذشت وباخواهرم رفتیم خیابون گردی وگردش و.....

رژیم سرجاشه وامروز رو نتونستم برم پیاده روی.اخه تمام عصررو مشغول نظافت خونه بودم.اما فردا رو حتما حتما میرم پیاده روی.

تا حالا که 15-16 ساله که معلمم هرسال ازطرف مدیر یه هدیه به همه معلمهای مدرسه اهدا شده.ولی امسال رو خانوم مدیر گفتن که بودجه نداریم ودرنتیجه باعرض پوزش بسیار نمیتونم چیزی براتون بخرم.

فقط  روز یکشنبه (یعنی فردا) به صرف کلانه (نوعی نون محلی چرب وخوشمزه) واش دوغ تشریف بیارید پارک جنگلی آبیدر.

ومن هم از همون اولش  اعلام کردم نمیام.امروز هم دوباره مدیرمون تاکید کرد که حتما برم باهاشون ومن هم تنها موندن بچه هام تو خونه ر وبهونه کردم.که خانوم مدیر به همه گفت که بچه هاتون رو هم باخودتون بیارید.راستش یه لحظه وسوسه شدم که برم.اما بعدش فکر کردم ودیدم رفتن با دوستان وهمکارام توهوای ازاد ودلپذیر اردیبهشت وبا شوخی خنده تو جمع دوستان فقط وفقط خوردن باهاش میچسبه.

واین خوردن نون محلی چرب واش دوغ چیزی جز اضافه وزن فردا رو برام نداره.

درنتیجه تصمیم 100در100 گرفتم که نرم وبه جاش عصر برم یه پیاده روی حسابی بکنم.بله.ما همچین ادم محکمی هستیم

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 21:50 ] [ شراره ] [ ]
سلام

بنده الان درحال حاضر یه شراره خسته وکوفته هستم که درخدمتتونم

فردا قراره خواهرم ونی نی 10 ماهه وهمسرش بیان خونمون وتا جمعه بمونن.

این چندروز رو زیاد نتونستم به کارای خونه برسم.همش  سرسری مرتبش کردم ودرست وحسابی خونه رو تمیز نکردم.

یادتونه تو پست قبل گفتم احساس میکنم مشکل زنانه پیداکردم؟وحدسم کاملا درست بود.یه کم به توصیه خواهرم که مامایی خونده خوددرمانی کردم ولی دیدم نخیر  افاقه نمیکنه.درنتیجه مجبور شدم دیروز از یه متخصص وقت بگیرم وبرم پیشش.

این خانوم دکتری رو که رفتم پیشش خیلیییییی دوست دارم.خیلی خانوم ومهربونه وتوکارش هم وارده.همون خانوم دکتری بود که وقتی  جوجه کوچولو رو حامله بودم میرفتم پیشش.البته فقط تا ماه 7

اخه چون وزنم تو دوران بارداری بصورت تصاعدی میرفت بالا  این خانوم دکتر هم همش نگرانم بود ومیگفت حتما مسمومیت حاملگی گرفتی.یا میگفت داری دیابت بارداری میگیری .وهرهفته برام کلی ازمایش مینوشت.

ولی وقتی دید نخیر مشکل کار از خودم واین همه اضافه وزنم بخاطر مریضیهای ناشی از بارداری نیستبلکه بخاطر پرخوریهای خودمه دیگه ازدر عصبانیت وتهدید وارد شد ومیگفت کمتر بخور.مواظب خودت باش و.....

تااینکه منم مجبور شدم دکترمو عوض کنم.رفتم پیش یه دکتری که ازشانس خوب من ترازوی مطبش خراب شده بود ودوماه اخر بارداریمو وزنم نکردای حال داد بهم

خلاصه دیروز بازم رفتم پیش خانوم دکتر اولی خودم.وخوشبختانه نشناخت منو.دوستم میگفت حتما بخاطراینکه الان خیلی لاغر شدی نسبت به اونموقع بخاطر اینه که نشناختت.خلاصه بهم دارو داد وبرگشتم خونه

حالا این چندروز رو بخاطر این مریضیهام خیلی به خونه زندگیم نرسیدم.ولی دیگه امروز 4-5 ساعتی رو بکوب مشغول شدم تا یه وقت خدای نکرده مهمونام نگن عجب زن بی سلیقه ونامرتبی

الانم میرم یه دوش میگیرم ودوباره برمیگردم وبه وبلاگ همتون سر میزنم.

[ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:10 ] [ شراره ] [ ]
سلام

عرضم به خدمتتون که پنجشنبه با اصرار دختر بزرگه رفتیم کنسرت بابک جهانبخش.منکه زیاد باهاش اشنایی نداشتم.ولی دختر خانوم اینقدر اصرار کرد که بابا ش رفت دوتا بلیت برا من ودخترم گرفت.وما عصر رفتیم.بد نبود به دخترم که خیلی خوش گذشت.

شوهرم هم با جوجه کوچولو موندن خونه وبعدشم رفته بودن خیابون گردی!

استارت پیاده رویم رو رسما 2 روزه که زدم.خداکنه مثمر ثمر باشه وتاثیر مثبتی روی کاهش وزنم بذاره.

اخه وزنم ، مورچه که چه عرض کنم ازاونم کندتر میاد پایین.علیرغم رعایت غذایی که دارم!

شاید پیاده روی باعث بشه یه کم بهتر بشه وضعیت کاهشم.(پناه بر خدا)

پ. ن: احساس میکنم یه کم مشکل زنونه پیدا کردمببینم فردا میتونم از یه متخصص زنان وقت بگیرم.یعنی فکر نکنم هیشکی به اندازه من از رفتن به مطب دکتر زنان ومعاینه شون متنفر باشه

پ.ن 2: این هفته زحمت کشیدم وفقط 300 گرم کم کردم.اخه اینم شد کاهش؟بعد اونهمه گشنگی کشیدن ورعایت کردن

 

 

[ شنبه ششم اردیبهشت 1393 ] [ 23:43 ] [ شراره ] [ ]
سلام

دوستان عزیزم اومدم همینجا از خیلیهاتون معذرت خواهی کنم.

ازبابت اینکه فکر کردید بی معرفتم ونمیام خونه هاتون ومطالبتون رو نمیخونم وبراتون کامنت نمیذارم.

میبینم دو هفته ای میشه که مرتبا دوستام میان ومیگن شراره کجایی؟چرا کم پیدایی؟چرا بی وفایی؟

حقیقتش تعجب میکردم که اینا چرا اینطوری میگن؟منکه هرروز بهشون سرزدم وبراشون کامنت گذاشتم!!

ولی الان که رفتم وبلاگ بچه ها وسرانگشتی یه اماری گرفتم دیدم که ای دل غافل!

تمام کامنتهایی رو که من با گوشیم برا بچه ها گذاشتم هیچ کدومشون ثبت نشده وبدستشون نرسیده.ودلیل اینکه همه منو کم پیدا وکم کامنت و..... می نامند فقط این میتونه باشه.

ازهمینجا ازهمتون معذرت میخوام.وبازم یاداور میشم که بخدا براتون کلی کامنت گذاشتم ولی مقصر گوشیم بوده که کامنت بااون ثبت نشده.

ازاین به بعد دیگه با لب تاپم میام پیشتون

[ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 ] [ 14:0 ] [ شراره ] [ ]
سلام خانومهای عزیز

روزتون مبارک.

عرضم به خدمتتون که همسرم فعلا چیزی برام نگرفته و قرار براینه که فردا رو که یه کم زودتر میاد خونه باهم بریم بیرون وبرام یه چیزی بخره.

اما دختر خانومم که الهی قربونش برم امروز برام یه مانتو گرفت.یعنی وقتی پولهایی رو که جمع کرده بود از عیدیهاشو وپول خرجی و.....داد به من  برا خرید مانتو برام یکدنیا ارزش داشت.دلم نمیومد که پولهاشو ازش بگیرم.ولی دیدم خیلی اصرار میکنه ومیگه همه دوستام براماماناشون کادو گرفتن.واگه من کادوشو قبول نمیکردم خیلی بهش برمیخورد.اما حتما حتما براش جبران میکنم وبه طریقی پولشو بهش برمیگردونم

جوجه هم که فعلا هیچی حالیش نیست

اما ازشانس بد من امروز که روز زن بود فردا که تاریخ یکم اردیبهشته تولد شوهرمه.یعنی هنوز هیچی برام نگرفته باید منم براش کادو بخرم.

دیروز میگفت بیا هیچی براهم نخریم.

منم گفتم بیخود.توخودتو بامن معلم فقیر وبیچاره ومستضعف که زمین وزمان میدونن که معلمها وضعشون بده یکی میکنی؟

دیگه حالا قراره فردا بریم بیرون اون برامن یه کادویی بخره ومن ودختر خانوم هم براایشون یه چیزیی بخریم.خدا به خیر کنه

امروز ناهار برا خونواده لوبیا پلو درست کرده بودم.اوووه نمیدونید چه خوشمزه شده بود.ومن فقط یه قاشق ازش خوردم.وبرا خودمم اش رژیمی پخته بودم.

یعنی هی باخودم میگفتم یعنی خدایا این انصافه من این اش بی مزه رو بخورم وبقیه لوبیا پلو؟

اینم اش بی رنگ وروی خودم

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 1:4 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

حال واحاوالتون که خوبه ایشالله

عارضم خدمتتون که خداروشکر منم خوبه خوبم.همه چی هم ارومه

رژیمم رو دارم وقسم خوردم که از تاریخ 1اردیبهشت پیاده روی روهم به برنامه ام اضافه کنم.

دیگه تنبلی بسه.دیگه بهونه اینکه هواسرده وسینوزیت دارم هم تمومه.

به امیدخدا شروع میکنم به پیاده روی تکه ایشالله تااخر تابستون قال این 10 کیلو روهم بکنم وتموم بشه چاقیم وبره پی کارش

اینروزا اصلا دوست ندارم خونه بشینم.به محض اینکه ساعت میشه 5-6 عصر تندی خودمو حاضر میکنم که شوهرم مارو ببره بیرون.

اونم بعضی وقتها اصلا حوصله نداره وخداییش هم خسته است ومیگه خودتون برید.البته دختر خانومم بخاطر درسش نمیاد واغلب منو جوجه کوچولو هستیم که همیشه اماده بیرون رفتنیم.

ولی من تنهایی رفتنو قبول نمیکنم.دوست دارم یکی رانندگی کنه ومنم مثل یه خانوم بشینم وبیرونو نگاه کنم

دیروز هم عصر چایی و نون بربری وپنیر وسبزی وکاهو ومیوه وتخمه برداشتیم ورفتیم بیرون ودوساعتی رو از هوای دلپذیر بهاری نهایت لذت رو بردیم وبچه ها حسابی بازی کردن وبرگشتیم خونه.

الانم که درخدمتتون هستم ودرعین حال که دارم پست میذارم درحال پختن خورشت کرفس هستم براناهار فردامون .

پ.ن:دریه اقدام انتحاری وبلاگ دوستانی رو که بیشتراز 6-5 ماه اپ نکردن یا وبلاگشون رو حذف کردن، حذفشون کردم.به امید روزی که برگردن ودوباره بنویسن

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 23:25 ] [ شراره ] [ ]
سلام

هستم بخدا ومرتب میخونمتون.ولی حرفی برا گفتن ندارم که بیام وبنویسم.

یه وقت نگید شراره نامرده وکمرنگه

همه چی امن وامانه.

فقط چون تو دوران ماهانه  هستم وزنم یه کم ادا درمیاره ودقیق بهم نشون نمیده که چیکاره است ودر چه حالیه.ولی من کار خودمو ادامه میدم.

حال وهوای این روزارو دوست دارم.

عاشق این فصلم.

اهان یه چیز دیگه ایی هم بگم بعدش برم..... اینروزا نهایت سعیم رو میکنم که خانوم خوبی باشم برا شوووورم.اخه میدونید که 4-5 روز دیگه روز زنه ومنم  چشمم به دستشه که ببینم مزد اینهمه اخلاق خوبم رو چطوری میذاره کف دستم

وای به حالش اگه بخواد کادوی درست وحسابی برام نخره.تمام موهاشو  میکنم

پس بیخودی این مدت اینهمه بهش محبت میکنم وخانوم شدم

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 13:40 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

روزهای قشنگ بهاریتون بخیر

عرض کنم خدمتتون که دوماهی میشه که یه گوشی خریدم که بااون آن میشم و همون شده باعث اینکه  کمتر بیام پست بذارم.

میام میخونمتون وکامنتهامو تایید میکنم اما پست گذاشتن با گوشی وجواب دادن به کامنتها برام باهاش مشکله.وتنها دلیل کم پست گذاشتنم فقط همینه.

وگرنه همین دوروبرا هستم ومیخونمتون ولی همینطور که گفتم باهاش تایپ کردن برام خیلی مشکله.

خداروشکر اضافات سفر دور ریخته شد.وازاول هفته میرم برا کاهش اضافات واقعیم.البته میدونم که ازاین به بعدم وزنم به سرعت هفته گذشته ام که همش کاذب بود وبسرعت کم میشد ، کم نخواهد شدولازم وضروریه که بسیار صبور باشم وعنان ازکف ندهم

 پ.ن :هفته گذشته خونواده پدرشوهرم اومده بودن اینجا ودو روزی مهمونمون بودن.

پ.ن 2 :باهمسرجان قرار براین گذاشتیم که تا عیدفطر نریم پیش خونواده هامون.اخه همش درگیر کار همسر ومدرسه من ومدرسه جوجه بزرگه هستیم واصلا نمیشه که بریم شهرستان.میخوام تا عیدفطر که برمیگردم بترکونم.یعنی حسابی وزنمو کم کنم وحیرت ملت رو ببینم

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 13:58 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

حال واحوال دوستان گل خودم چطوره؟خوبید که؟

سال نوتون مبارک.ایشالله امسال سال رسیدن به ارزوهاتون باشه.الهی آمین.

عرضم به خدمتتون که 3 روزی میشه که برگشتیم خونه خودمون.4 روز قبل از تحویل سال رفتیم تهران ودوروزی اونجا بودیم ویه کم خرید کردیم رفتیم برج میلاد وبه بچه ها حسابی خوش گذشت بعدشم برگشتیم ولایت پیش خونواده هامون.

قراربود که همراه پدرم ومادرم بریم سلیمانیه واربیل عراق.اما من وهمسرم بخاطرسردی هوا قبول نکردیم ونرفتیم.

درکل تعطیلات خوبی بود به جز قسمتی که مربوط به دعوا وشلوغی بچه ها وعسل بود بقیه اش خوب بود.

عارضم خدمتتون که این 15 روز رو به جز یکی دوروزش بقیه رو اصلا رژیمی نبودم.ودورهمی خوردن خیلی بهم خوش میگذشت

یعنی دل تو دلم نبود که خدایا یعنی چقدر اضافه کردم وشدم چند کیلو.ووقتی رسیدم خونه سریع پریدم رو وزنه ودیدم که 2 کیلو زیاد کردم.

یعنی از خوشحالی جیغ کشیدم.اولین بارم بود که ازاضافه شدن وزنم خوشحال شدم.

این چندروزهم که برگشتم خونه فقططططط درحال تمیزکاری وخونه تکونی بودم.یعنی مثل یه کارگر فقط کار کردم.والبته رژیمم رو هم شروع کردم که خداروشکر 1200گرم از اضافه وزنم رید ومونده 800 گرم که اونم بزودی کم میکنم وبرا کاهش 10 کیلوی بعدی خیز برمیدارم.

میام دونه به دونه به وبلاگهاتون سرمیزنم ببینم شماها در چه حالید

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 23:45 ] [ شراره ] [ ]
سلام دوستان خوبم

خونه خودم نیستم.امدیم سفر

یه فرصتی پیدا کردم تا بیام وپیشاپیش سال نو ر وبهتون تبریک بگم وبراتون ارزوی بهترینها رو بکنم.

ایشالله سالی پراز خیروبرکت وخوشی وشادمانی داشته باشید.

من رفتم تا پایان تعطیلات.خوش باشید

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 8:56 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

حال واحوالتون خوبه که انشالله؟

قبل از هرچی از راهنماییهاتون بی نهایت ممنونم.

یه عده ازدوستانم که اصلا انتظارشو نداشتم به نحو احسن راهتماییم کردن.بازم ممنونم.

خداروشکر الان حالم خیلی خوبه.هم صحبتهای شماها وهم یکی ازدوستای شوهرم که دکترای مشاروه داره وخانومش هم فوق لیسانس مشاوره داره هفته قبل مهمونمون بودن.

راستش رومم نشد یا اقاهه حرف بزنم ولی باخانومش صحبت کردم وصحیتهای ایشون هم خیلی حالمو خوب کرد.

به هرحال الان خیلی خوبم.

هفته شلوغی رو پشت سرگذاشتم.هفته قبلش که به همراه اون خونواده ای که بالا گفتم دو خونواده دیگه هم براشام مهمونمون بودن.ومن هم تا تونستم براشام ودسر و..... هنرنمایی کردم.

واوناهم کلی حظ کردن وتعریف وتمجید کردن ونشون به اون نشون که الان یه هفته از اونشب گذشته همچنان تعریفها ادامه داره ومنم حسابی خر کیفم

ازروز یکشنبه هم مادر وخواهرم اینجا بودن تا چهارشنبه.درکنار اوناهم بهم  خیلی خوش گذشت.

همسرم ودخترم همش درحال برنامه ریزی هستن که تعطیلاتو کجا بریم؟درسته که روزای اول تعطیلات میریم پیش خونواده هامون ولی برا بعدش فعلا یه برنامه خاصی نتونستیم  بریزیم.ببینیم چی پیش میاد.

وزنم هم دقیقا یکماهه که روی 85 مونده وتکونی نخورده.ومن ازاین بابت خوشحالم.خوبه که تونستم یکماه تمام وزنمون ثابت نگه دارم بدونه هیچ افزایشی وحتی باداشتن مهمون وکلی مهمونی دادنهای انچنانی.

امیدوارم که تو تعطیلات هم همینطور تو تثبیت بمونم وایشالله بعد تعطیلات خیز اخرم رو برا 10 کیلو اخر هم بردارم وبشم 75 وبراهمیشششششششششه پرونده چاقی لعنتی رو ببندم.

 

 

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:47 ] [ شراره ] [ ]
سلام

با این نتیجه رسیدم که چشمم درمورد خودم بشدت شوره.

توپست قبل کلی انرژی مثبت توهوا وزمین پخش کردیم وخبرازسرخوشی دادیم.ولی دوروز طول نکشید که حالمان متحول شد.

فکر میکنم حتما حتما لازمه که برم پیش یه مشاور.نمیدونم چرااینطوری شدم !اینقدر حساس.چراباید دعوای زن وشوهر همسایه ای زندگی منو بهم بریزه؟؟

چراباید ناراحتی دیگران منو اینقدر ناراحت کنه وبه همم بریزه؟

خودم ناراحتی کم دارم که میشینم برا ملت هم غصه میخورم وناراحت میشم؟

میخوام بیایید کمکم کنید وبگید چیکار کنم که مثلا دعوا وکتک کاری همسایه پایینی مون منو استرسی نکنه؟غمگینم نکنه؟چطوری ادم بیخیالی بشم؟؟

ویه مشکل دیگه ام اینه که مثلا میرم با هزارن ذوق وشوق یه چیزی میخرم.مثلا فرض کنید میرم یه دستبند طلا ی گران قیمت میخرم.ولی به محض اینکه یه نفر بگه نه قشنگ نیست و...... اون دستبنده از چشمم میفته ودرصدد عوض کردنش میفتم.وخداییش ازاین عوض کردنهای مکرر کلی هم ضرر کردم تا حالا.

بهم بگید چیکار کنم اینقدر دهن بین نباشم؟چیکار کنم نظرات دیگران برام اصلا مهم نباشه ومهم سلیقه ونظر خودم باشه؟

 

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 8:10 ] [ شراره ] [ ]
سلام ٌ علیکم

میبینید که میام یه پست میذارم ودیگه میرم وتا 10 روز پیدام نیست.وشرمنده دوستان که نتونستم بیام به وبلاگهای خوشگلشون وبخونمشون.

روزای خیلی شلوغی دارم.

تو این چندسالی که وبلاگ  داشتم بارهای بار گفتم من عاشق که چه عرض کنم دیوونه ء ماه اسفندم.شاید باور نکیند ولی اسفندو ازعید بیشتر دوست دارم.با تولد جوجه عسلم هم تو ماه اسفند (16 اسفند) عشقم به این ماه بیش از پیش شده.

راستش دارم از لحظه لحظه ء این ماه نهایت استفاده رو میکنم.همش تو خیابونها وبازار ولم.همش بیرونم.

بطور میانگین صبح و عصر تو این چندروز رفتم بیرون.حال وهوای عید رو دوستتتتتتتت دارم شدید.

تقریبا خریدهای جوجه ها وخودمو انجام دادم.

قبلا بهتون گفته بودم که من ادم عقده ای هستم؟؟!!!

اره بنده عقده دارم.عقده خرید مانتو.

اخه تو این چندسال ازبس نتونستم مانتو حاضری بخرم وهمش دادم برام دوختن عقده ای شدم.وحالا که مانتو سایزم پیدا میشه همش دوست دارم برم مانتو بخرم.

دیگه این حال این روزهای منه.

همش خداروشاکرم.که خدایا شکرت که بازم بهم اجازه دادی یه اسفند دیگه رو ببینم.خدایاشکرت که بهم اجازه دادی بازم فصل بینظیر بهارت رو ببینم.

اخه نمیدونید که سرمای شدید امسال چقدر من رو اذیت کرد.

بعضی وقتها باخودم میگفتم یعنی میشه من یه بار دیگه بهاررو ببینم.والانکه دارم ازاین ورزهای زیبام لذت میبرم خدارو هزاران بار شاکرم.

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 21:56 ] [ شراره ] [ ]
سلام علیکم

اقا ما جمعه عصر ازمسافرت برگشتیمسرخونه وزندگی خودمون.

مسافرت خیلی خوبی بود وکلی برا تعویض روحیه درب وداغونمون مفید واقع شد.

جمعه هم برگشتیم ولی راستیتش خیلی حوصله نداشتم بیام اینجا.کلی کار داشتمو ودوتا هم امتحان بصورت انلاین برا ضمن خدمت برامون گذاشتن که اعصابمو بهم ریخته حسابی.یعنی الان که فکر میکنم میبینم به هیچ وجه من الوجوه من نمیتونم حتی ۱درصد هم به ادامه تحصیل فکر کنم.اصلا حوصله درس خوندنو ندارم که ندارم.

اخه بعضی موقعها همسر جانم خیلی اصرار میکنه که برو ادامه بده وحداقل فوق لیسانستو بگیرحالا که دیگه جوجه داره سه ساله میشه توهم برو درستو بخون.

ولی تواین هفته گذشته دیگه ۱۰۰٪ به این نتیجه رسیدم که اعصاب درس خوندنو ندارم.

وزنم مثل قبله.یعنی بعضی رزا ۲۰۰ تا کمتره وبعضی روزاهم ۲۰۰ تا بیشتره.

نمیخوام تا عید خودمو بکشم.همینطوری ادامه میدم.اگه کم شد که فبه المراد.اگرهم نشد وهمینطوری باقی موند هم خداروشاکرم.خودمو نمیکشم که.والله

ولی گفتن این جملات به این معنا نیست که میخوام رژیم رو بشکنم.نه.همچنان ادامه میدم.ولی میخوام بگم که اگه بتونم میخوام اعداد ترازو منو شکننده نکنه.یعنی انتظارمعجزه نداشته باشم واگه یه وقت خیلی کم نشده بود من دیوونه نشم وهمه چی رو خراب نکنم.

تا فردا سعی میکنم بیام وبه همتون سر برنم.دوستتون دارم هوارتا

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 18:32 ] [ شراره ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من شراره هستم 36سالمه 17 ساله ازدواج کردم همسری خوب و مهربون دارم که عاشقانه همدیگرو دوست داریم.دختر بزرگم(جوجه شماره 1) 14 سالشه.ودختر کوچیکم(جوجه شماره 2) 3سالشه.عاشق خونواده وبچه هامم.
قبل ا ز بارداری به کمک این وبلاگ تونستم 18کیلو وزن کم کنم.ولی بعدزایمانم دوباره وزنی رو که کم کرده بود گرفتم.میخوام دوباره به کمک وبلاگ ودوستانم لاغری.سلامتی ونشاطم رو بدست بیارم.لطفا دراین راه همراهم باشید.
این وبلاگ دفتر خاطرات منه.هم اززندگیم.دلتنگیام وشادیهام مینویسم.وهم درمورد رژیم ولاغری .

××××××××××××××××××××××××××××
خدای من خدائیست که اگر سرش فریاد کشیدم
به جای اینکه بامشت به دهانم بزند باانگشتان
مهربانش نوازشم می کند ومی گوید:
می دانم جز من کسیو نداری

××××××××××××××××××××××××××××
تغییرات وزن من :

18اذر : 110 کیلو
30 اذر: 106:900
8 دی: 105.800
15 دی: 105
23 دی: 104
7 بهمن : 103
20 بهمن :102
30 بهمن :101.200
12 اسفند:99.900
21 اسفند: 98.800
21 اردیبهشت:97.400
29اردیبهشت: 96.500
6خرداد:95.300
20 خرداد: 94
28 خرداد:93.400
11 تیر:92
24 تیر:90.400
20 شهریور :89
23 مهر :87
30 آذر :85
*********************
بعداز یه دوره طولانی کش وقوس وبالا وپایین رفتن وتثبیت
29 فروردین :84
آخرين مطالب